آن ناطق است كنايت از ذو نواس و اتباع اويند ( و الاخدود الشق المستطيل فى الارض و جمعه اخاديد ) و در كيفيت واقعه ذو نواس و اصحاب اخدود روايات ديگر نيز ورود يافته كه اين مختصر گنجايش ايراد آن ندارد لاجرم بر آنچه نوشته شد سخن مختصر گرديد نقلست كه در زمان خلافت امير المؤمنين عمر بن الخطاب رضى اللّه عنه شخصى از نجرانيان بحفر قبرى قيام مينمود ناگاه ديد كه جوانى بيجان نشسته و دست بر زخمى كه بر سر داشت نهاده و چون آن شخص دستش برگرفت خون از سر زخم در جريان آمد و از مشاهدهء اين صورت متعجب گشته مردم را اخبار نمود تا كيفيت واقعه را در قلم آورده بمدينه فرستادند صحابه بعد از مطالعهء اين رقعه دانستند كه آنجوان عبد اللّه بن تامر است كه بر دست ذو نواس بقتل رسيده بتكفين و تدفين او بطريقه سنت اشاره نمودند القصه چون ذو نواس از مراسم كشتن و سوختن عيسويان دقيقهاى مهمل و نامرعى نگذاشت و قيصر كه متابعت مسيحا مينمود ازين معنى خبر يافت آتش غضب در باطنش ملتهب شده بنجاشى پادشاه حبشه نشانى نوشت كه متوجه استيصال ذو نواس شود و ملك حبشه ازياط نامى را با هفتاد هزار سوار جرار بجانب يمن فرستاد و ذو نواس طاقت مقاومت با آن لشكر از حيز قدرت خود بيرون ديده فرار برقرار اختيار كرد و در اثناء راه بدريائى رسيده از غايت خوف و خشيت اسب را در آب راند و شعلهء حياتش فرونشست و شخصى كه او را ذوجدن ميگفتند روزى چند قايممقام ذو نواس گشته او نيز از دست برد سپاه حبشه متوهم شده به طرف دريا گريخته از عقب ذو نواس شتافت ازياط بعد از فرار ذوجدن بىمنازعى و مزاحمى بصنعاء يمن درآمده پاى بر مسند حكومت نهاد و چون روزى چند از ايالتش منقضى گشت ابرهه كه در سلك سرداران جيش حبشه انتظام داشت نسبت بازياط آغاز مخالفت كرده و لشكرى فراهم آورده متوجه صنعا شد و ازياط نيز با مردم خود بميدان قتال شتافته ابرهه حيلت انديشيد و يكى از غلامان خود را غنوده نام در كمينگاه نشانده بمعركه رفت و ازياط را بمبارزت خواند و ازياط كه در نهايت شجاعت بود اين حالت را غنيمت شمرده نزديك بابرهه خراميد و تيغى بر فرقش فرود آورد كه تا ابروى او شكافته شد و در آنوقت غنوده از عقب آن پهلوان درآمده بيك ضربت حربه ازياط را از پشت زين بر روى زمين انداخت و ابرهه در يمن رايت ايالت برافراخت
ذكر حكومت ابرهة بن الصباح
ابرهه بنابر زخمى كه ازياط بر سرش زده بود ملقب باشرم گشت و او ابو يكسوم كنيت داشت و چون ابو يكسوم در صنعا بلوازم امر پادشاهى قيام نمود و خبر قتل ازياط را نجاشى استماع فرمود در غضب شده سوگند خورد كه تا پاى بر خاك يمن ننهم و موى پيشانى ابرهه را بدست نگيرم عذر او را نپذيرم آنگاه با سپاه شجاعتپناه روى بجانب يمن آورد و ابرهه از سوگند و توجه نجاشى خبر يافته موى پيشانى خود را ببريد و با توبرهء پرخاك و پيشكشهاء پادشاهانه و عرضه