تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
خوانند القصه چون ذو نواس اساس حيات حنيفه بن عالم را مندرس گردانيد خود را يوسف نام نهاده باتفاق اعيان زمن بر مسند سلطنت يمن متمكن شد و او سرخيل اصحاب اخدود بود و مدت بيست سال پادشاهى نمود اكثر مورخان برانند كه ذو نواس در سلك امت موسى عليه السّلام انتظام داشت و تمامى اهالى يمن در زمان ايالت او بمقتضاء كلمه ( الناس على دين ملوكهم ) عمل نموده آن ملت را پذيرفتند اما از مضمون حكايتى كه نوشته مىشود چنان بوضوح مىپيوندد كه ذو نواس تابع شريعت موسى نبوده بلكه بوحدانيت ايزد تعالى نيز اعتراف نمىنمود

حكايت اشتعال آتش عصيان ذو نواس و بيان مردن او در آب از غايت وهم و هراس

فضلاء سخن‌شناس و علماء خرد اقتباس در مؤلفات خود آورده‌اند كه يكى از مهرهء سحره كه اساس وزارت ذو نواس را مستحكم داشت چون بكبر سن رسيد بعرض ملك يمن رسانيد كه ضعف شيخوخيت در من اثر كرده است و آثار انتقال از دار فنا هويدا گشته مناسب آنكه كسى را كه قابليت آموختن علم سحر داشته به من سپارى تا اين فن را به دو تعليم دهم ذو نواس عبد اللّه بن تامر را كه جوانى رشيد بود به خدمت آنساحر فرستاده و عبد اللّه بتعليم سحر اشتغال نموده در روزيكه از منزل خود نزد پير ساحر ميرفت در اثناء راه آواز مناجات راهبى به گوش او رسيد و به مجرد شنيدن آن آواز پى بصومعهء راهب برده راهب عبد اللّه را بملت عيسوى دعوت كرد و عبد اللّه على الفور آن كيش را پذيرفته هرگاه فرصت مييافت پنهان از آن ساحر بملازمت راهب مىشتافت تا كار او به جائى رسيد كه مستجاب الدعوت شد در خلال آن احوال دابه عظيمه بر سر راهى آمده مردمرا از آمدوشد مانع گشت و عبد اللّه بدانجا رسيده سنگى برداشت و گفت الهى اگر راهب از ساحر نزد تو دوست‌تر است اين دابه را بدين حجر هلاك ساز و سنگ را بجانب دابه افكنده بر مقتلش آمد و خلايق از آن تفرقه نجات يافتند آنگاه عبد اللّه به خدمت راهب رفته كيفيت واقعه باز گفت راهب بر زبان آورد كه تو عنقريب بدست اهل ضلالت گرفتار خواهى شد بايد كه كسى را به من دلالت نكنى و بسبب قضيهء مذكوره عبد اللّه بن تامر مشهور گشته بيماران جهة شفاء امراض به دو رجوع ميكردند و شربت صحت ميچشيدند و يكى از جلساء ذو نواس كه چشم جهان‌بين او از حليهء بينائى عاطل مانده بود از حال عبد اللّه خبر يافته التماس كرد كه دعا كند تا نور ديدهء او به حالت اصلى معاودت نمايد عبد اللّه گفت من كسى را شفا نميتوانم داد اگر ميخواهى كه ديدهء تو روشن گردد بخداى تعالى ايمان آر آن شخص كلمهء توحيد بر زبان رانده فى الحال حكيم على الاطلاق چشمهاى او را روشن ساخت و او بملازمت ذو نواس شتافته چون نظر پادشاه بر وى افتاد پرسيد كه چشم ترا كه شفا داد جوابداد كه پروردگار من ذو نواس گفت تو را پروردگارى غير من هست آنعزيز گفت پروردگار من