بپادشاهى برداشتند و زبا بعد از قرار بر مسند ايالت با خواهران خود و امرا در باب كشيدن انتقام از جذيمه قرعهء مشورت درميان انداخت همه گفتند كه تو بجنگ حريف جذيمه نيستى مناسب آنست كه بطريق مكر و فريب شر او مندفع گردد و زبا اين سخن را بسمع قبول جاى داده بجذيمه پيغام فرستاد كه مملكت بىنهايت بتحت تصرف من درآمده چنانچه از عهده ضبط آن بيرون نميتوانم آمد اگر بدينجانب تشريف آورده مرا در حرم خويش راه دهى تا اين ولايت نيز تو را باشد ميشايد و جذيمه اين معنى را فوزى عظيم دانسته متوجه دار الملك زبا شد و هرچند قصير بن سعد لخمى كه در سلك نوابش انتظام داشت او را ازين عزيمت منع نمود مفيد نيفتاد و چون جذيمه نزديك بپاىتخت زبا رسيد جمعى از ملازمانش مراسم استقبال بجاى آورده تحف و هدايا پيشكش كردند و بعرض رسانيدند كه فردا جميع امرا و متجنده برحسب فرمودهء ملكه بملازمت شتافته طريقهء خدمتكارى بجاى خواهند آورد و آنشب خوف تمام بر خاطر جذيمه استيلا يافته قصير را در خلوتى طلب نمود و از دغدغهاى كه بر ضميرش گذشته بود اعلام فرمود و پرسيد كه تدبير اين كار چيست قصير گفت فردا كه سپاه زبا به خدمت آيند اگر پيش تو از اسب پياده شده رخ برخاك نهند بدانكه از فرزين بند اين حادثه نجات ممكن است و اگر همچنان سواره گرد تو را فروگيرند بيشبهه قصد آن دارند كه بانداختن فيل تسويل ذات خجسته صفات تو را به خانه شهمات رسانند جذيمه گفت اگر صورت حال بدينمنوال باشد بكدام منصوبه جان از اين مهلكه بيرون توان برد قصير جوابداد كه هرگاه سپاه از اطراف و جوانب تو درآيند حيله آنست كه اسب عصا را طلب نموده بر آن سوار شوى و بسوى ملك خود تاخته تا بلدهء انبار در هيچ منزل قرار نگيرى و عصا نام اسبى است كه در آنوقت در ميان تمامى قبايل عرب بارگيرى كه در سرعت رفتار بر وى سبقت تواند گرفت موجود نبود القصه روز ديگر جذيمه از آن منزل كوچ كرده چون نزديك ببلدهء زبا رسيد سپاهى بلا انتها از اطراف و جوانبش درآمدند و جذيمه قصد گريز نموده عصا را طلبداشت نواب زبا كه صفت آن اسب شنيده بودند او را از ركوب او منع نمودند و كيفيت حال بر قصير ظاهر شده عنان بازپس كشيد و عصا را از آخور سالار جذيمه ستانده خود سوار گشت و آن اسب باد رفتار او را از آن غرقاب بساحل نجات رسانيد گويند كه در آن روز قصير سى فرسخ مسافت طى نموده در وقت غروب آفتاب بقريهء برج منزل گزيد و همان زمان عصا سقط شده بعد از آن آنقريه را برج العصا گفتند و چون مخصوصان زبا اطراف جذيمه را احاطه نمودند جذيمه رضا به قضا داده همراه ايشان ببارگاه زبا شتافت و چون چشم زبا بر وى افتاد پرسيد كه بچه كار آمدهاى جذيمه جوابداد كه آمدهام كه وعدهء خود را بوفا رسانى و آنعورت بىحيا يعنى زبا بند ازار گشاده و موى زهار بجذيمه نموده گفت كسى را كه موى اين عضو به اين مرتبه دراز باشد چگونه شوهر كند آنگاه فصادى طلبيده فرمود تا هردو دست جذيمه را قصد كرد و طشتى نهاد تا خون جذيمه در آنجا جمع آيد در تاريخ طبرى مسطور است كه چون طشت از خون جذيمه پر شد و اندكى از سر
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 257
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٢٥٧