تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
الحارث بن مسعوف بن مالك بن غنم بن نماره بن لخم كه رياست بنى اياد متعلق بوى بود پسرى داشت در كمال حسن و ملاحت موسوم بعدى وصيت جمال عدى بسمع جذيمة الابرش رسيده رسولى نزد نضر فرستاد كه پسر خود را بدينجانب روان گردان تا در ظل تربيت ما پرورش يابد نضر اين ملتمس را قبول ننمود و ارسال رسل و رسايل تكرار يافته بالاخره جذيمه با لشكر فراوان به طرف نضر و اتباع او در حركت آمد و چون نزديك به آن قبيله نزول فرمود نضر دانست كه با وى طاقت مقاومت ندارد لاجرم تدبيرى انديشيده شبى ده كس جلد را به معسكر جذيمه فرستاد تا دو بت را كه مسجود او بودند دزديدند و صباح بجذيمه پيغام فرستاد كه خدايان تو بر تو خشم گرفته نزد ما آمده‌اند اگر ترك افعال ذميمه كنى و مراجعت نمائى يمكن كه باز پيش تو آيند جذيمه اين سخن را باور نموده گفت سبب آمدن من بدينجانب محبت عدى است اگر او را نزد من فرستيد از شما ممنون گشته از زر و گوهر و ساير اجناس نفيسه آنچه خواهيد نثار شما كنم و بازگردم و چون بنى اياد اين سخن شنيدند بمبالغهء بسيار نضر را بر آن آوردند كه عديرا بملازمت جذيمه فرستاد و ملك مقضى المرام بازگشته او را شرابدار خود گردانيد و عدى و خواهر جذيمه را كه رقاش نام داشت با يكديگر تعلق پيدا شده عدى در وقتى كه جذيمه مست بود زبان بخواستگارى رقاش بگشود و جذيمه سر رضا جنبانيده همان ساعت بين الجانبين صورت مناكحت بلكه مواصلت روى نمود و چون جذيمه از خواب مستى بيدار شد او را تجويز آن تزويج ندامت تمام دست داده به قصد قتل عدى كمر بست و عدى فرار بر قرار اختيار كرده بقوم خود پيوست و بنابر آنكه پدرش نضر فوت گشته بود رياست بنى اياد بوى تعلق گرفت و جميله‌اى در آن قبيله بر عدى عاشق شده و عدى شبى بخانهء محبوبه رفته برادران آن زن بر آنصورت مطلع گشتند و به زخم تير جان ستان بساط حيات عدى را در نوشتند اما خواهر جذيمه از عدى پسرى آورده او را عمرو نام نهاد و چون عمرو پنجساله شد او را نزد برادر برد و جذيمه را ملاحت رخسار و تناسب اعضاء عمرو مستحسن نموده بتربيتش اهتمام فرمود و بعد از آنكه مدت ده سال از عمر عمرو بن عدى منقضى گشت شبى جنى او را بربود و در باديه انداخت و عمرو در آن بيابان با وحوش انس گرفته مدتى در كوه و دشت سرگردان ميگشت و قرب ده سال هرچند جذيمه عمرو را بيشتر جست كمتر يافت و پس از انقضاء مدت مذكور عمرو به حال خود آمده بعمرانات ميل كرد و با جمعى از كاروانيان باز خورده و حال خود گفته ايشان باميدوارى تمام عمرو را پيش جذيمه بردند و ملك بسبب تغيير بشره در لقيه اول خواهرزاده را نشناخت اما رقاش پسر خود را شناخته اظهار فرح و سرور بسيار كرده باندك زمانى چهرهء عمرو به حال اصلى خود معاودت نمود و در خلال اين احوال عمرو بن طرب بن حسان كه از نسل عمالقه بود و در ولايت جزيره سلطنت مينمود لشكر بسر جذيمه كشيده در اثناء كر و فر بقتل رسيد و چون گريختگان معركه بدار الملكش بازگشتند دختر بزرگتر عمرو را كه مسمات بنايله بود و او را بنابر درازى شعرات زهار زبا ميگفتند