پسرى متولد گردد كه بدرجه بلند سلطنت عروج نمايد و شخصى از آن ديار به قصد تسخير ولايت او نهضت فرمايد و آن پسر صاحب افسر مردى بلندبالا بزرگ پيشانى جعد موى پر گوشت روى گندمگون پيوسته ابروى خشك اندام كريه منظر را بجنگ وى فرستد و اين شخص موصوف بر آن منازع ملك غالب آيد و چون خاقان سخن منجمان را شنيد مادر شما را همراه من نزد نوشيروان روان گردانيد و آن پير فقير سخن بدينجا رسانيده هم در مجلس بيفتاد و رخت بقا بباد فنا داد حاضران از مشاهده اين صورت متعجب شده در تامل افتادند كه آن شخص موصوف كه تواند بود آخر الامر بر همگنان ظاهر گشت كه ما صدق آن مفهوم بهرام چوبين است و اين بهرام در سلك ملكزادگان رى انتظام داشت و از ايام دولت انوشيروان تا آن زمان بحكومت ارمنيه و آذربيجان اشتغال مينمود و از جمله بهادران آن عصر بمزيد جلادت و پهلوانى ممتاز و مستثنى بود القصه هرمز على الفور مسرعى طلبيده بطلب بهرام فرستاد و چون او بپاى تخت رسيد حكم شد كه از لشگر عجم هر مقدار كه خواهد اختيار نموده بجنگ شابهشاه شتابد و بهرام دوازده هزار مرد شمشير زن كه سن هيچيك از چهل سال كم و از پنجاه زياد نبود اختيار فرمود و روى به راه آورده متوجه ميدان ستيز گرديد و شابهشاه متوجه ميدان رزم گرديده در روز پيكار و هنگام كارزار از هردو جانب كشش و كوشش بسيار واقع شده بالاخره روز حيات شابهشاه به يك چوبه تير بهرام چوبين بشام ممات مبدل گشت و پسر سالار تركان در تركستان ازين حادثه محنت نشان خبر يافته بعزم انتقام با فوجى از سپاه خونآشام بمحاربه بهرام شتافت و در اثناء اشتعال نيران حرب و قتال در پنجهء تقدير اسير و دستگير شده بهرام چوبين او را با ساير اسارى و غنايم بلا انتها بپايه سرير اعلى ارسال داشت و هرمز مبتهج و مسرور گشته زبان بتحسين بهرام چوبين برگشاد و بروايت طبرى نسبت بولد شابهشاه انواع لطف و احسان نموده بعد از چهل روز او را خوشدل و شادمان بايالت ولايت تركستان روان فرمود و هم در آن اوان يزدان بخش وزير بنابر غرض عرض كرد كه آنچه بهرام از غنايم ارسال داشته از بسيار اندكى است و آن پادشاه كامل عقل اين سخن را باور نموده غلى مع آلات رشتن ببهرام انعام فرمود و چون آن چلدو بنظرش رسيد صباحى غل را برگردن و چرخ در پيش نهاده سران سپاه را بار داد و ايشان متاثر گشته بر خلاف هرمز اتفاق نمودند و بهرام دوازده هزار كارد سركج نزد هرمز مرسل گردانيد تا او را معلوم شود كه آن دوازده هزار سوار بتمامى از وى برگشته تيغ بر روى او خواهند كشيد و ايضا بنام خسرو پرويز كه پسر هرمز بود سكه زده دراهم مسكو كه به اطراف ولايات ارسال داشت و هرمز نسبت به پسر بدگمان شده و پرويز از پدر ترسيده به طرف آذربيجان گريخت آنگاه هرمز لشگرى بجنگ بهرام فرستاد آن سپاه منهزم باز آمدند و اكابر فرس از حدوث اينواقعه بر هرمز دلير گشته او را ميل كشيده محبوس گردانيدند
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 246
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٢٤٦