سكندر سر ره برايشان ببست * * ز يك راه چندان گرفتار شد *
كه گيرنده را دست بيكار شد * * ز كوپال و از اسب و بر كستوان *
ز خفتان و از خنجر هندوان * * كمرهاى زرين و سيمين ستام
همه تيغ هندى بزرين نيام * * ز ديبا و دينار چندان بيافت *
كه آن خواسته بار كى برنتافت * بسى زينهارى بيامد سوار *
بزرگان جنگآور نامدار
و ذو القرنين از مصر به شام شتافته از آنجا عنان عزيمت بارمنيه تافت و از ارمنيه كوچ كرده كنار نهر و سطوخوس از فر نزول همايونش طراوت بهشت برين يافت نظم
وزان جايگه ساز ايران گرفت * * دل شير و جنگ دليران گرفت *
چو بشنيد دارا كه لشگر ز روم * * بجنبيد و آمد به اين مرزوبوم *
بياورد لشگر به پيش فرات * * سپه را عدو بيش بود از نبات *
بگرد لب آب لشگر كشيد * * ز جوشن كسى آب دريا نديد
و چون مهم اسكندر و دارا چنانچه سابقا مسطور شد بفيصل انجاميد و مملكت ايران ذو القرنين را مسخر گرديد از كتب ملت مجوس آنچه به دستش افتاد بسوخت و آتشكدهها را ويران كرده خلايق را بپرستش ايزد سبحانه و تعالى مأمور ساخت و علماء دين زردشت را بكشت آنگاه ممالك ايران را بحكام عدالت نشان سپرده روى توجه بهندوستان آورد وفور هندى كه بعبادت اصنام اقدام مينمود با جنود نامعدود متشمر جنگ و قتال گشته مدت بيست روز نيران حرب اشتعال داشت آخر الامر اسكندر فور را بمبارزت خوانده و او بوفور شجاعت خود اعتماد كرده بر فور بميدان شتافت و آندو پادشاه رزمخواه در يكديگر آويخته در آن اثنا آوازى هايل از جانب معسكر فور به گوش او رسيد و فور بازپس نگريسته سكندر فرصت غنيمت شمرده شمشير بر فرقش زد شعر
ببريد تا پا سر و گردنش * ز بالا به خاك اندرامد تنش *
برفتند گردان هندوستان * * بآواز گشتند هم داستان *
سر فور ديدند پر خون و خاك * * تنش را همه كرده شمشير چاك *
خروشى برآمد ز لشگر بزار * * فرو ريختند آلت كارزار *
پر از درد نزد سكندر شدند * * پر از ناله و خاك بر سر شدند *
سكندر سلاح و كمان باز داد * * به خوبى ز هرگونه آواز داد *
چنين گفت گر فور هندى بمرد * * شما را غم از دل ببايد سترد *
نوازش كنون ما بافزون كنيم * * ز دلها غم و ترس بيرون كنيم
نقلست كه چون خاطر خطير اسكندر از جانب فور هندى فراغت يافت صيت غايت زهد و عبادت جمعى از براهمه را شنيده عنان عزيمت به زيارت ايشان تافت و براهمه از اقبال ذو القرنين واقف گشته نامهاى نزد او فرستادند مضمون آنكه اگر غرض از توجه حضرت شهريارى بجانب فقرا اخذ اموالست ما را از مزخرفات دنيوى چيزى نيست چنانچه ماكول ما از گياه صحرا و ملبوس از جلود حيواناتست و اگر مقصود از تحشم پادشاه طلب علم و حكمتست همراه داشتن خيل و حشم و طبل و علم در كار نيست و اسكندر بعد از مطالعهء اين نامه لشگريان را بتوقف امر كرده با جمعى از خواص نزد براهمه رفت و همهء ايشان را در مغارات جبال ساكن يافته عيال و اطفال آن طايفه را در صحرا ديد كه بچيدن بقول مشغول بودند و ميان اسكندر و براهمه در مسائل علمى و عملى و حكمى و حكمى قال و قيل وقوع يافته ذو القرنين بفضيلت ايشان اعتراف نموده فرمود كه از اسباب فراغت آنچه مسؤل باشد مبذولست براهمه