تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
زيب و زينت داده باحضار فيلسوف هندى كه تا غايت او را نديده بود فرمان فرمود و چون حكيم حاضر گشت اسكندر از طول قامت و عظم جثهء او متحير شده بر ضميرش گذشت كه با چنين شخصى اگر حدت ذهن و سرعت فهم جمع گردد وحيد عصر باشد و فيلسوف ما فى الضمير شاه را بفراست دانسته انگشت خود را بر گرد روى گردانيده بر سر بينى نهاد و ذو القرنين از سبب اين حركت استفسار نموده حكيم گفت كه بنور كياست و ضياء فراست آنچه ملك نسبت به من خاطر عاطر گذرانيد فهم كردم و اين فعل مشير به آنست كه چنانچه بر روى يك بينى است من نيز در روى زمين شبيه و نظير ندارم اسكندر فرمود كه بگوى كه مقصود من از ارسال قدح روغن و غرض تو از ادخال سوزن چه بود فيلسوف گفت كه مرا از مشاهدهء ظرف پر روغن چنين معلوم شد كه ملك ميفرمايد كه دل من بمرتبه‌اى از علم و حكمت مملو است كه چنانچه اين قدح گنجايش چيزى ديگر ندارد دل مرا نيز گنجايش مسائل حكمى نمانده و من بفرو بردن سوزن اشارت بدان كردم كه مع ذلك امكان دارد كه معلومات ديگر با امور معلومهء ملك مجتمع شود همچنانكه سوزنها بسبب رقت در قدح روغن جهة خويش جاى پيدا كرد و چون اسكندر از حقيقت كره و آئينه سؤال فرمود فيلسوف جوابداد كه از ديدن كره چنين به خاطر رسيد كه ملك دعوى ميفرمايد كه دل من از كثرت اقدام بر امور سپاهى مثل كره صلب و محكم گشته است و او را قابليت قبول مسائل نمانده و من از ترتيب آئينه تنبيه كردم كه آهن هرچند متين و مستحكم باشد بحيلهء چنان مىشود كه از غايت روشنى و صفا ساير جواهر و اجسام در آن معاينه نمايد باز اسكندر گفت كه غرض من از وضع آئينه در طشت آب و مقصود تو از آن مشربه كه بر سر آب طوف مينمود چه بود حكيم فرمود كه مراد پادشاه آن بود كه چنانچه آئينه بيدرنگ در آب مىنشيند ايام حيات نيز زود به اختتام انجامد و علم كثير در زمان قصير حاصل نتوان كرد و مطلوب من از ساختن مشربه آنكه همچنانچه چيزى را كه در تك آب رسوب مىكند بر بالاى آب نگاه ميتوان داشت كسب فنون بسيار در زمان قليل بجد و جهد ممكنست ذو القرنين گفت كه چون مشربه را پرخاك نزد تو فرستادم چرا در مقابل هيچ نگفتى حكيم گفت آن عمل جوابى نداشت زيرا كه مدعاء ملك از آن فعل اين بود كه بقاء مخلوقات از جملهء محالاتست و مجموع اولاد آدم آخر الامر دفين خاك خواهند گشت بعد از آن ذو القرنين حكيم را تحسين فرموده قامت قابليتش را بخلع گرانمايه بياراست و فيلسوف تا وقتى كه اسكندر در ديار هند اقامت داشت ملازم موكب همايون بود و چون از آن مملكت مراجعت فرمود حكيم التماس توقف كرده ملتمس او مبذول گشت گويند كه اسكندر پس از امتحان فيلسوف بآزمايش قدح پرداخته آن را پر آب ساخته خلايق را بشرب آن امر فرمود هرچند مردم از آن آب آشاميدند قدح بدستور پيشتر پر آب بود و هيچگونه نقصانى در آب پديد نيامد اما طبيب هندى ملازم اردوى همايون سكندرى گشته ازو در باب معالجه و تداوى امراض چندان امور غريبه سر برزد كه بنان بيان از استقصاء آن بعجز و قصور اعتراف مينمايد
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 213 | غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )