تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
آنولايت از قومى بقومى و از پدرى بپسرى انتقال مىيافت تا انوار عدالت فيلقوس بر وجنات احوال اهالى يونان تافت و چون فيلقوس عازم ملك عقبى گشت اسكندر قايم‌مقام شده لواء اقبالش از اوج فلك درگذشت

ذكر اسكندر ذو القرنين

از چمن اخبار سلاطين كامكار و گلشن آثار خوانين نامدار نگهت آثار اينخبر بمشام جان اين ذره احقر رسيده كه وقتى كه روقيا بنت فيلقوس از داراب بن بهمن حامله بود عجوزه‌اى بوى دهن آن مستوره را بگياهى كه سندر نام داشت معالجه نمود و مقارن آن حال از ملكهء روم پسرى سعادت‌مند متولد گشته حرفى بر اسم آن گياه فزودند و آن مولود عاقبت محمود را اسكندر نام نهادند و بلغت يونانى اسكندر را اخشيدروس ميخواندند و اين لفظ در معنى مطابق فيلسوفست يعنى محب حكمت و جمعى كثير از اعاظم اهل تاريخ سكندر را ذو القرنين اصغر خوانند زيرا كه ذو القرنين اكبر صاحب سدرا دانند و محمد بن جرير الطبرى و قاضى بيضاوى را عقيده آنكه سد از آثار ذو القرنين اصغر است و همچنين در نسب اسكندر در ميان ارباب خبر خلافست و قول مشهور درين باب آنست كه سابقا مسطور شد اما حضرت مخدومى در روضة الصفا مرقوم كلك بلاغت انتما گردانيده‌اند كه جمعى كه ذو القرنين را ولد داراء اكبر گفته‌اند بدين معنى قايل‌اند كه او روشنك دختر داراء اصغر را بحباله نكاح درآورد و حال آنكه محال مينمايد كه پادشاه خدا ترس دين دار پرهيزكار به ازدواج برادرزادهء خويش اقدام فرمايد مگر آنكه دعوى كنند كه در آن زمان ارتكاب اين امر مجوز بوده و اين دعوى نيز غرابتى تمام دارد و اعتقاد قاضى بيضاوى و زمرهء ديگر از مورخين چنانست كه اسكندر پسر صلبى فيلقوس است و فيلقوس از نسل عيص بن اسحق عليه السّلام بود و جمعى گفته‌اند كه فيلقوس دختر خود را بجهة قطع ماده نزاع ببازر پادشاه اسكندريه داد و به سببى از اسباب ملك اسكندريه مخدره قيصر را در حالى كه باسكندر حامله بود به خانه پدر گسيل نمود و ملكه در راه وضع حمل كرده از غايت دلتنگى در صحرا پسر را تنها بگذاشت و ميشى از رمه كه در آن بيابان ميچريد ملهم شده هر لحظه بسر پسر ميرسيد و او را از شير سير ميگردانيد و عجوزه‌اى آمد شد گوسفند را ديده از عقبش بشتافت و سعادت ديدار ذو القرنين دريافت آنگاه او را به خانه برد و در تعهد و تربيتش خون جگر مىخورد و چون اسكندر بسن رشد و تميز رسيد پيرزن او را بمعلمى سپرد و جمال حال اسكندر باندك زمانى بزيور فضل و هنر آراسته گشته در آن اثنا حاكم آن نواحى از معلم ذو القرنين رنجيده باخراج او حكم كرد و ذو القرنين در خدمت استاد روى به راه نهاد اتفاقا بشهرى رسيد كه مادرش آنجا ميبود و روزى در گذرى چشم مادر بر پسر افتاده بواسطه ميلان خاطر و كمال فراست گمان برد كه اسكندر پسر اوست بنابرآن او را طلبيده در تفتيش احوالش لوازم اهتمام تمام بتقديم رسانيد و ظن او بيقين پيوسته پسر