گفتند ما غير عمر ابد و بقاء مخلد مطلوبى نداريم اسكندر گفت ايجاز اين مطلوب مقدور بشر نيست و كسى كه يك نفس عمر خود نتواند افزود به ديگرى حيات ابدى چگونه عطا تواند نمود براهمه گفتند چون پادشاه را معلومست كه هر كمالى را زوالى مقدر است و هر اقبالى را انتقالى مقرر از چه جهت بر قتل عباد و تخريب بلاد اقدام مينمايد و بجمع آوردن اموال و اجناس قيام ميفرمايد سكندر جوابداد كه من از حضرت بارى مأمورم باظهار دين قويم و تشييد قوايد ملت مستقيم آنگاه براهمه را وداع نمود و به معسكر خود مراجعت فرمود در روضة الصفا مسطور است كه چون اكثر بلاد هند در حيز تسخير اسكندر قرار گرفت و طريقهء پسنديدهء خداپرستى و عبادت در آن مملكت سمت شيوع پذيرفت بسمع اشرف اعلى رسيد كه در اقصاء هندوستان ملكى است كيد نام بوفور حكمت و نصفت موصوف و بصفت ديانت و معدلت معروف مدت سيصد سال از عمر او گذشته و بسبب رياضت بر قواء غضبى و شهوانى فايق و مستولى گشته اسكندر قاصدان سخنور بطلب او فرستاده كيد ايلچيان پادشاه جهانيان را باصناف الطاف بنواخت و ايشان را راضى و شاكر اجازت مراجعت داده گفت در پايهء سرير سلطنت مسير از زبان من عرضه داشت نمائيد كه در شبستان من دختريست كه از حسن رخسار فايض الانوارش ماه و آفتاب خجالت مىبرند و فيلسوفى دارم كه هرچه در ضمير گذرد بىمنت سؤال كيفيت حال تقرير نمايد و طبيبى ملازم منست كه بسان مسيحا در حفظ صحت و ازالهء مرض درجهء عليا دارد و ديگر قدحى بتحت تصرف منست كه اگر آن را پر آب سازند و مجموع خلايق از آن بياشامند همچنان بر حال خود باشد اكنون اين همه را پيشكش مينمايم و التماس ميكنم كه شاه جهانيان بواسطهء كبر سن و ضعف شيخوخت مرا از حركت معاف دارند و اگر عذر من بسمع قبول راه نيابد على الفور به خدمت شتابم و چون اين پيغام بعرض خسرو گردون غلام رسيد كس فرستاد و آن نفايس را طلب فرمود و كيد بىمكر و كيد حسب الوعده خدمت بتقديم رسانيده سكندر نخست بتماشاء جمال آن دختر قمر پيكر پرداخت آنگاه امتحان فيلسوف را پيش نهاد همت عالى نهمت ساخت و قدحى مملو از روغن پيش او فرستاد فيلسوف بعد از تأمل و انديشه سوزن بسيار در روغن خلانيد و فرمود تا قدح را باز نزد اسكندر بردند و اسكندر فرمود تا سوزنها را گداخته كرهاى ساختند و به نظر حكيم رسانيدند و فيلسوف اشارت كرد تا از كره آئينه ترتيب كرده پيش اسكندر بردند و چون پادشاه آئينه را ديد فرمود تا آن را در طشتى پر آب افكنده مجموع را بفيلسوف نمايند و فيلسوف از آن آئينه مشربه ساخته در طشت پرآب نهاد چنانچه بر روى آب ميگرديد و آن را بدان هيأت نزد اسكندر فرستاد و بفرمان اسكندر مشربه را پرخاك ساخته به نظر حكيم رسانيدند فيلسوف را چون چشم بدان افتاد اظهار حزن و اندوه كرده كلمهء استغفار بر زبان آورد و طشت و مشربه را به همان صفت باز فرستاد اسكندر از كمال حدت حكيم هندى تعجب نمود و هيچكس را بر آن اسرار اطلاع نيفتاد و ذو القرنين روز ديگر مجلس خود را بوجود حكما و فضلا
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 212
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٢١٢