تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
نقلست كه چون تمامى بلاد هندوستان در حيز تسخير خسرو ايران قرار گرفت رايات نصرت آيات بجانب ولايات چين سمت انعطاف پذيرفت بيت
از آن سوى لشگر سوى چين كشيد * سر نامداران بپروين كشيد
و بعد از وصول بنواحى چين ميان او و پادشاه آنسرزمين بواسطه و بيواسطه مخاطبات و مناظرات واقع شده فغفور گردن بحلقه مطاوعت قيصر درآورد و برسم پيشكش هزار من طلاء احمر و هزار قطعه حرير ابيض و پنجهزار ثوب ديبا و صد قبضه شمشير مرصع و صد سر اسب تازىنژاد با زين و لجام مزين بجواهر ثمين و صد رطل عنبر اشهب و صد هزار مثقال مشك اذفر و دويست رطل عود قمارى و ديگر ظرايف و تنسوقات و بدايع تبركات نزد ذو القرنين فرستاده مراسم نياز بجاى آورده اسكندر منشور سلطنت ممالك چين را بنام نامى فغفور قلمى كرده و به مهر همايون تزئين داده عنان كشورستانى بجانب ديگر ولايات مشرق معطوف گردانيد و چون تمامى آن امصار بتحت تصرفش درآمد و عجايب و غرايب بسيار مشاهده نمود بجانب عراق مراجعت فرمود روايتست كه اسكندر بعد از تسخير جميع ممالك بحر و بر آهنگ مملكت يونان كرد و در نواحى شهرزور يا بابل يا قومس على اختلاف الاقوال از اغره در پيش شد ناگاه رعافى مفرط او را روى نمود بنابر ضرورت يكى از امرا جوشن خود را فرش ساخته جهة دفع حرارت آفتاب سپر زرين بر بالاى سرش داشتند و چون منجمان با آنسلطان عاليشان گفته بودند كه قريب وفات آن ذات خجسته صفات در زير او زمين آهنين و بر بالاى سرش آسمان زرين خواهد بود و ذو القرنين كه آنحال مشاهده نمود دانست كه وقت ارتحالست لاجرم وصيت نامه بوالدهء خود كه در اسكندريه بود نوشت نظم
دمى چند بشمرد و ناچيز شد * * بخنده زمان گفت كو نيز شد
و ارباب علم و حكمت و اركان دين و دولت نعش محفوف برحمت آن پادشاه عالى منزلت را باسكندريه برده برحسب وصيت يكدست او را از تابوت بيرون گذاشتند تا عموم خلايق را معلوم شود سلطانى كه تمام بلاد جهان را در تحت تصرف داشته تهىدست بعالم آخرت مىرود و متوطنان اسكندريه باستقبال آن جنازهء رحمت اندازه از شهر بيرون آمدند و چون چشم والدهء اسكندر بر تابوت پسر افتاد بمرتبه‌اى افغان و زارى و گريه و بيقرارى نمود كه مزيدى بر آن تصور نتوان فرمود نظم
همى گفت كى نامور پادشا * * جهاندار نيك‌اختر پارسا * روانم روان ترا بنده باد * * دل هركه زين شاد شد كنده باد
و در آن انجمن هريك از حكماء زمن جهة پادشاه صف‌شكن ندبه كرده و لوازم تعزيت بجاى آورده نظم
چو تاج سپهر اندرآمد به زير * * بزرگان ز گفتار گشتند سير * نهفتند صندوق او را به خاك * * ندارد جهان از چنين كار باك * چنين است رسم سراى كهن * * سكندر شد و ماند از وى سخن
كلمات حكمت‌انگيز و حكايات غرابت‌آميز از اسكندر ذو القرنين بسيار مرويست اما ايراد آن لايق بسياق اين مختصر نيست لاجرم قطع اطناب كرده ابواب تحرير سلاطينى كه بعد از آن پادشاه صاحب تمكين در روى زمين حكومت نموده‌اند برگشاد ( و هو الهادى الى سبيل الرشد و الرشاد )