تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
اگر سبعى قصد من نمايد ضرر او را دفع كنم شغاد بموجب فرموده عملنموده رستم باوجود ناتوانى تير بر كمان نهاد و شغاد از بيم جان درختى را پناه ساخت . نظم
چو رستم چنان ديد بفراخت دست * * چنان خسته از تير بگشاد شست * درخت و برادر بهم بربدوخت * * به هنگام رفتن دلش برفروخت * شغاد از پس زخم او آه كرد * * تهمتن به دو درد كوتاه كرد * چنين گفت رستم كه يزدان سپاس * * كه بودم همه سال يزدان‌شناس * كزين پس كه جانم رسيده بلب * * برين كين من ناگذشته دو شب * مرا زور داد او كه از مرگ پيش * * ازين بى وفا خواستم كين خويش * بگفت اين و جانش برآمد ز تن * * برو زار و گريان شدند انجمن
و چون خبر مرگ رستم در ولايت نيمروز شايع شد ولدش فرامرز لشگرى پر تهور جمع آورده عازم كابل شد و كابلشاه با سپاه رزم‌خواه در برابر آمده حربى عظيم دست داد و فرامرز نصرت يافت و كابلشاه كشته گشته بعالم آخرت شتافت و چون فرامرز انتقام تمام از كابليان كشيد كالبد رستم را بسيستان رسانيده در سردابه‌اى مدفون گردانيد مدت زندگانى رستم بقول اكثر ناقلان اخبار عجم ششصد سال بود و العلم عند اللّه الودود

ذكر هماى بنت بهمن

نزد واقفان مواقف سخن هماى بنت بهمن ملقب بچهر آزاد بود و او را خمانى نيز ميگفتند و چون سرير كيانى بوجود همايون خمانى زيب و زينت گرفت در اشاعت عدل و و انصاف كوشيده بعد از انقضاء شش ماه پسر قمر پيكر از وى متولد شد و بواسطه حب جاه وضع حمل را از امراء بل كافهء برايا پنهان داشته صندوقى ساخت و بيرونش را بقير اندوده شاهزاده را با جواهر نفيسه در آنجا نهاده به آب اصطخر فارس انداخت و آن گوهر گرانمايه بدست گازرى افتاده موسوم بداراب گشت و گازر بتربيت داراب مشغول شده چون شاهزاده به حد بلغا رسيد سر بحرفت گازرى فرود نياورد و همواره بصيد و شكار و تربيت آلات كار زار مشغولى ميكرد و در آن اثنا روزى با گازر گفت كه مرا چنين بخاطر ميرسد كه تو پدر من نيستى زيرا كه من در خود همتى مىيابم كه مناسب حرفت تو نيست گازر جواب داد كه لعل خوش‌رنگ نتيجهء سنگست و در موفور الشرف مكنون در جوف صدف پس ميشايد كه مثل تو بزرگ منشى از مانند من درويشى در وجود آيد داراب گفت دست از سخن آرائى بازدار و به آنچه راست است زبان بگشاى آخر الامر گازر قصه يافتن داراب را در ميان آب تقرير نمود و شاه‌زاده بملازمت يكى از امراى هماى شتافته آن امير در آن نزديكى بجنگ روميان رفت و در آن سفر آثار دولت و اقبال در ناصيه حال داراب مشاهده كرده چون به خدمت هماى مراجعت نمود كيفيت حال بعرض رسانيد و هماى داراب را طلبيده و از حالش استفسار فرموده چون بيقين دانست كه آن در درج شاهى در صدف شكم او پرورش يافته زمام امور ملك و مال به دو سپرد مدت سلطنت هماى سى سال بود