ذكر داراب بن بهمن
در يكى از كتب معتبره به نظر درآمده كه داراب ملقب به شهر آزاد بود يعنى كريم الطبع و او پادشاهى بلند همت صاحب قدرت بود و اكثر ممالك عالم را تسخير نموده خطهء بابل را دار الملك ساخت و قيصر روم كه فيلقوس نام داشت لواء خلاف داراب را برافراشته بين الجانبين مهم بمحاربه انجاميد و روميان منهزم شده فيلقوس پناه بقلعهاى برده آخر الامر نزد داراب رفته خسرو ملك جم ولايت روم را بدستور سابق بفيلقوس مسلم داشت و دخترش را بحبالهء نكاح خويش درآورده مقرر كرد كه هرسال قيصر هزار بيضهء طلا كه هريك به وزن چهل مثقال باشد از مال روم بخزانه او فرستد و شهريار ايران بتختگاه خود بازگشته بعد از روزى چند بوى ناخوش از دهان ملكه بمشام او رسيد بنا بر آن از صحبت او تنفر نموده دختر قيصر را نزد پدر فرستاد و در آنوقت مستوره به اسكندر حامله بود و فيلقوس از ناموس حمل دختر را پنهان داشته چون اسكندر بوجود آمد گفت پسر صلبى منست و مدتى مديد آن امر مبطن مبهم بود شعر
همىگفت قيصر بهر مهترى * * كه پيدا شد از تخم من قيصرى *
نياورد كس نام داراب بر * * سكندر پسر بود و قيصر پدر
و داراب بعد از آنكه دوازده سال بامر سلطنت پرداخت و پسر خود را كه از غايت محبت بنام خود موسوم گردانيده بود وليعهد كرده علم عزيمت بصوب عالم آخرت برافراخت
ذكر داراء بن داراب
داراب ثانى لقب داشت و او بغايت ظالم نفس و درشت خوى بود لاجرم اكثر اعيان و اشراف از سلطنتش متنفر گشته باسكندر كه بعد از فوت فيلقوس در ولايت روم بر تخت پادشاهى نشسته بود مكتوبات نوشتند و تسخير ملك عجم را در نظرش آسان نمودند بنا بر آن اسكندر بيضهاى زرين را كه هر سال فيلقوس بايران ميفرستاد بازگرفت و دارا كس بطلب خراج ارسال داشته اسكندر پيغام كرد كه مرغى كه متقبل آن بيضها بود به آشيانهء عالم بقا پرواز نمود و از من آن خراج بحصول موصول نخواهد شد دارا از استماع اين سخن برآشفته بعد از ارسال رسل و وسايل با ششصد هزار مرد خنجر گذار متوجه پيكار اسكندر گشت و اسكندر نيز با لشگر فرخنده اثر كه بروايت طبرى هشتصد هزار نفر بودند بصوب معركهء جدال در حركت آمده آندو پادشاه رزمخواه در برابر يك ديگر نزول نمودند و چند روز از صبح تا شام شيران بيشهء قتال و دليران معركهء جدال به ميدان مردان شتافته به قدر امكان لوازم سعى و كوشش بتقديم ميرسانيدند و در مراسم قتل و كشش از خود بتقصير راضى نميگرديدند
نظم
ز سم ستوران در آن پهن دشت * * زمين شش شد و آسمان گشت هشت *
چو درياى