رسيده افادهء مسايل حكمى مينمودند
ذكر مآل حال رستم بن زال
رستم دستان كه از اكثر افراد انسان بكمال شجاعت و مردانگى و وفور بسالت و فرزانگى ممتاز و مستثنى بود برادرى داشت شغاد كه در اشتعال نيران شرارت و فساد بىشبه و نظير مينمود و دختر حاكم كابل را بحبالهء نكاح آورده در آنولايت بسر ميبرد و نوبتى والى كابل از ننگ خراجگذارى و شغاد از غايت حسد و مردمآزارى با يكديگر از رستم آغاز شكايت كردند و قاصد جان جهان پهلوان گشته و باهم مواضعه درميان آورده شاه كابل شغاد را از مملكت اخراج كرد و شغاد بسيستان شتافته رستم دستان از وى پرسيد كه سبب نزاع ميان تو و حاكم كابل چه بود شغاد جوابداد كه در آن اوان كه رسول شما جهة طلب خراج بكابل آمد اثر كراهيت در ناصيه حال كابلشاه ظاهر گشته در اداء مال طريق تعلل و اهمال مسلوك ميداشت و چون من او را از مخالفت شما تخويف نمودم برآشفته باخراج من فرمان داد و رستم از استماع اين سخن خشمناك شده به اجتماع سپاه حكم فرمود تا به طرف كابل رفته آن بو الفضول را گوشمال دهد شغاد گفت حاكم كابل را آنمقدار قوت نيست كه دفع او را بجمعيت لشگر موقوف بايد داشت اگر شما تنها عنان عزيمت بدانجانب معطوف فرمائيد به مجرد شنيدن اينخبر بكابلشاه فرار بر قرار اختيار مينمايد يا با تيغ و كفن به خدمت تهمتن ميشتابد و رستم بسخن آنغدار فريفته شده جريده عازم كابل گشت و شغاد خفيه كس نزد حاكم كابل فرستاده او را از توجه رستم اعلام داد و كابل شاه بموجبى كه با شغاد قرار داده بود در راه چهار باغى كه در آن ولايت داشت فرمود تا چاهها حفر نمودند و در هر چاهى آلات قتل مثل ژوبين و خنجر و شمشير و ششپر تعبيه كردند و سرهاى چاه را بخس و خاشاك به پوشانيدند و چون رستم به نواحى كابل رسيد كابلشاه سروپا برهنه بمراسم استقبال استعجال فرمود و روى نياز برخاك نهاده بلوازم پيشكش و نثار پرداخت رستم گفت از تو خبرى به من رسانيدهاند كه بر تقدير وقوع از دست من جان نخواهى برد والى كابل سوگند ياد كرد كه آنچه از باب خلاف من بسمع اشرف رسيده غير واقع است رستم گفت سروپاى خود را بپوش جواب داد كه تا ملتمس من مبذول نيابد دستار نه بندم و موزه نپوشم رستم پرسيد كه چه التماس دارى گفت ميخواهم كه باغ مرا بشرف نزول اجلال بيارائى تا فراخور حال بسنت ضيافت قيام نمايم و رستم بقبول اين مدعا زبان گشاده كابلشاه به احتياط تمام پيش پيش او ميرفت و رستم از كيد و مكر كابلشاه و برادر غافل بوده بىدهشت رخش ميراند كه ناگاه در چاهى افتاد و اكثر اعضايش از نوك سيف و سنان مجروح گشته خود را بلطايف الحيل به سر چاه رسانيد و در آنحال كه جهان پهلوان مجروح و نالان بر سر چاه خفته بود شغاد شرارتنژاد شماتت كنان پيش او رفت رستم او را گفت كه تير و كمانى نزد من بگذار كه