تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
فرمانداده در آن مكان بهشت نشان بر سرير سرورى برآمد و بساط نشاط مبسوط گردانيده آن روز را نوروز نام نهاد و بحصول امانى و آمال طوايف انام حكم كرده ابواب عدالت و رعيت‌پرورى بر روى روزگار اهالى هر شهر و ديار بگشاد و جمهور خلايق را منقسم به چهار قسم ساخته مقرر فرمود كه هر طبقه‌اى را بر وجهيكه لايق به حال و مناسب بطور ايشان باشد رعايت نمايند و هيچ طايفه در مهم طايفه‌اى ديگر مدخل نفرمايند قسم اول اصحاب علم و ارباب قلم بودند و قسم دوم طبقات سپاه و حشم و قسم سيم اهل حرث و زراعت و قسم چهارم پيشه‌وران و اصحاب صناعت و همچنين منقول است كه جمشيد در ايام نصفت گسترى چهار انگشترى ساخت و بر نگين هر انگشترى كلمه‌اى كه بمهمى از مهمات مناسبت داشت نقش نمود در انگشترى كه بهنگام جنگ بانگشت درآوردى منقش بود كه آهستگى و مدارا يعنى در حرب تأنى بايد كرد و تعجيل را مذموم بايد شمرد و در انگشترى دوم كه اكثر ايام در انگشت خود داشت مثبت بود كه عدل و عمارت يعنى منافع از مملكت بدون عدالت و عمارت صورت نه‌بندد و در انگشترى سيم كه تعلق به منهيان و جواسيس و فيوج بود نقش نمود كه راستى و شتاب يعنى در ايصال اخبار شرايط راستى و شتاب بجاى بايد آورد و بانگشترى چهارم كه تعلق بديوان مظالم داشت مسطور بود كه سياست و انصاف بيت
از تو گر انصاف آيد در وجود * * به كه عمرى در ركوع و در سجود
القصه چون جمشيد بوساوس شيطانى و هواجس نفسانى از جادهء قويم عبادت سبحانى و شارع مستقيم رعايت افراد انسانى انحراف نموده دعوى الوهيت كرد و بتان به صورت خود تراشيده خلايق را تكليف فرمود كه بپرستش آنصور بىنفع و ضرر قيام نمايند نظام مهام عالم گسيخته شد و در هر طرفى فتنه‌اى انگيخته گشت و شداد بن عاد برادرزادهء خود ضحاك تازى را با سپاه بسيار بمقابله و مقاتلهء جمشيد مأمور گردانيد و بروايت مشهور جمشيد بعد از ستيز و آويز روى بوادى گريز نهاده مدتها در اطراف و اكناف عالم سرگشته مىگشت و آخر الامر بچنگ اعدا افتاده ضحاك فرمود تا او را با آن استخوان ماهى كه به اره مشابهتى دارد دو پاره كردند نظم
زمانه چو با دست باد از نخست * * نقاب از رخ گل بعزت كشد * پس از هفته‌اى در ميان چمن * * تنش را به خاك مذلت كشد
و محمد بن جرير الطبرى از شاهنامهء بزرگ نقل نموده كه جمشيد بعد از فرار از ضحاك چندگاهى مجهول‌وار در گرد جهان سرگردان بود و عاقبت در نواحى سيستان ساكن گشته دخترى از مردم آنجائى را بحبالهء نكاح خويش درآورد و او را از آن دختر پسرى متولد شد و گرشاسب و رستم دستان از نسل آن پسر در وجود آمدند و بعضى از اهل عجم كه به نبوت جمشيد اعتقاد كرده در قلم آورده‌اند كه چون جمشيد از عدت وصولت لشگر ضحاك آگاه شد و دانست كه طاقت مقاومت با آن سپاه از حيز قدرت او بيرونست باتفاق مؤيد مؤبدان فرار برقرار اختيار كرد و بقيهء ايام زندگانى را در كنج غارى گذرانيده باندك آب و گياهى قانع گرديد و اين ابيات كه نوشته مىشود مناسب اين روايتست نظم
شنيدم كه جمشيد از تخت و بخت * * ز دنيا بعقبى چو بربست رخت * چنين گفت