جوان نكتهدان با خود تأمل كرده گفت كمآزارى مترتب بر جدائيست و عبادت موقوف بر وحدت و تنهائى آنگاه از خلق انقطاع اختيار كرده در جبل دماوند بطاعت خداوند مشغول شد و كيومرث گاهى بمعبد ولد ارشد رفته ديده بديدار او روشن ميگردانيد و در كرت اخير كه متوجه ملاقات فرزند خود گشت در اثناء راه جغدى دو سه نوبت آواز موحش كرد و كيومرث بآواز آن طير تطير نموده بر زبان راند كه اگر اين آواز مستلزم مكروهيست كه به من رسد انشاء اللّه پيوسته اين جانور مردود و مطرود بنى آدم باشد و تطير بآواز جغد از آنزمان باز پيدا شد القصه چون كيومرث بمسكن پسر رسيد او را كشته ديد زيرا كه جمعى از ديوان كه در آنزمان از چشم آدميان پنهان نبودند و با اهل صلاح عداوت مىورزيدند سنگى بر سرش زده بودند و كيومرث از مشاهدهء آنصورت جزع و فزع بسيار نموده مقارن آنحال كريم ذو الافضال بكمال صنع لا يزال در آن جبل چاهى پديد آورد و كيومرث آنجوان مرحوم را در آنچاه فروگذاشته بر سر آن آتشى بلند برافروخت و بعضى مجوسيان را عقيده آنست كه از آن روز باز تا غايت هر روزه ده پانزده نوبت آتش از آنچاه زبانه مىزند و باز بچاه فرو مىنشيند و كيومرث بعد از القاء پسر در تك چاه روز و شب بتضرع و زارى از حضرت بارى مسئلت ميفرمود كه او را از قتلهء فرزند سعادتمند و مقام توطن ايشان آگاهى بخشد بالاخره در خواب از حقيقت حال آنگروه شقاوت مآل اطلاع يافته بطريق سير به طرف ديار مشرق توجه نمود و پس از طى اندك مسافتى نظرش بر خروسى سفيد افتاد كه ماكيان درپى داشت و با مارى در نبرد بود و مار هرگاه قصد ماكيان ميكرد خروس خروش برآورده بمنع او ميپرداخت و كيومرث شجاعت آنمرغ را پسنديده مار را بقتل رسانيد و برين معنى تفأل نموده قاتلان پسر مرحوم خود را باز يافت و جمعى را به تيغ بيدريغ گذرانيده فوجى را در پنجهء تقدير اسير ساخت و به كارهاى دشوار بازداشت و در آن منزل كه او را فتح و ظفر دست داد شهرى بنا نهاده آن بلده موسوم ببلخ گشت گويند كه در آنوقت كه كيومرث به تعمير آن شهر مشغول بود شخصى از دور پيدا شد و بعضى از حضار او را جاسوس گمان برده چون آن عزيز نزديك رسيد كيومرث او را بشناخت كه برادر اوست و بر زبان آورد كه بل اخ بدين جهة آن بلده را بلخ نام نهادند و قاضى ناصر الدين بيضاوى گويد كه كيومرث در مدت سلطنت دو شهر بنا نهاد اصطخر و دماوند و نيز معتقد قاضى و صاحب تاريخ معجم آنست كه آن پسر كيومرث كه در دماوند كشته شد سيامك نام داشت و اعتقاد طبرى آنكه سيامك پسرزاده كيومرث بوده كه بعد از چندگاه از قتل آن تولد نموده و سيامك بمزيد عقل و كياست و فهم و فراست از ابناء زمان امتياز داشت و چون بسن رشد و تميز رسيد كيومرث او را بولايت عهد مقرر گردانيد و كليات و جزئيات امور مملكت را باستصواب راى رزين او فيصل ميداد و سيامك در زمان حيات كيومرث روزى تنها به جمعى از زمرهء عفاريت باز خورده بين الجانبين مهم بقتال انجاميد و سيامك با زخمى گران به منزل خود رسيده بعد از دو سه روز وفات
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 176
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص١٧٦