كه گفتن نتوانيم * * گفتن نتوانيم و نهفتن نتوانيم
ارسطاطاليس بن نيقوماخس ملقب بمعلم اول و فيلسوف اكبر بود و او را ارسطو نيز گويند و اين لفظ بلغت اهل يونان مرادف فاضل و كامل باشد و معنى نيقوماخس مجادل قاهر و مفهوم فيلسوف محب حكمت و پدر ارسطو در علم طب مهارت بىنهايت داشت و ملازمت جد اسكندر يونانى مىنمود و چون سن ارسطو بهشت سالگى رسيد نيقوماخس او را از شهر اصطاغيرا كه مولدش بود بمدينه حكما برد و به تحصيل علوم امر فرمود و ارسطو در مدت نه سال در فنون متداوله سرآمد ابناى زمان شده به خدمت افلاطون شتافت و در سلك مستعدان مجلس او انضمام يافت و بعد از وفات افلاطون ارسطو در اثينه مدرسهاى ساخته بدرس علوم حكمى پرداخت و پس از چندگاه بالتماس فيلقوس بماقدون رفته بتعليم اسكندر قيام نمود و چون جمال حال اسكندر بيمن اهتمام آن حكيم فضايل اثر بحليه علم و هنر زيب و زينت يافت ارسطو او را در مجلسى كه بوجود علماء و حكما مزين بود احضار نمود و از مسائل علمى و عملى سؤالات فرمود و ذو القرنين مجموع را جواب بصواب گفت و ارسطاطاليس بجاى نوازش و تحسين او را متأذى و متألم ساخت حضار مجلس معلم را بظلم منسوب گردانيده اين فعل را از مقتضاى حكمت مستبعد شمردند و موجب آن حركت را از وى سؤال كردند جوابداد كه اسكندر كودكى است كه در چهار بالش مملكت و كنار ناز و نعمت پرورش يافته و عنقريب بدرجهء بلند سلطنت خواهد رسيد خواستم كه او را طعم ظلم بچشانم تا مرارت جور من ويرا از حيف و تعدى مانع آيد و بحلاوت چشانيدن شهد و عدل و داد راه نمايد و ارسطاطاليس در ايام جهانبانى اسكندر بار ديگر باثينه رفته مدت ده سال در موضع يوقين تسكين يافت و در آن منزل كاهنى اور ماذن نام زبان طعن بر مذهب ارسطو دراز كرده عبدهء اصنام را بر ابذاء او اغواء نمود و ارسطاطاليس از آن مردم خايف شده به طرف مولد خود شتافت و در آن بلده همت بر تنظيم امور علم و مصالح طلبه مصروف داشته از جانب ملوك و اشراف اطراف بانعامات وافره و صلات متواتره سرافراز شد و در آخر عمر بعزم نظارهء مد و جزر بحيرهاى از بحيرات آن ديار رفته در ساحل آنديار كشتى حياتش در غرقاب ممات افتاد و تلامذه جسد مباركش را در موضعى مناسب مدفون ساخته بهنگام اشتباه مسائل بسر مرقد شريفش ميرفتند و القاء بحث ميكردند تا آن اشكال مرفوع ميشد نقلست كه ارسطو مردى تمام قامت بزرگ جثه سفيد پوست بود و در حين رفتار سرعت مينمود اكثر اوقات بمطالعهء كتب و تفحص مباحث اشتغال داشت و گاهى همت بر سير كنار جويبار و بساتين و مرغزار ميگماشت و در وقت بحث و جدل بانصاف ميل كردى و در اكل و شرب و تزويج تجاوز از حد اعتدال جايز نشمردى ايام حياتش شصت و هشت سال بود و در آنمدت صد و بيست كتاب تصنيف نمود ازو پرسيدند كه فصاحت كدامست جوابداد كه اقلال لفظ بى اخلال معنى و از سخن آنجنابست كه عالم جاهل را ميشناسد بنابر آنكه وقتى جاهل بوده است و جاهل عالم را نميشناسد براى آنكه هرگز عالم نبوده و فرمود كه پادشاه مانند