تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
نزول افتاد شخصى كه باموال بسيار و اعيان و انصار مستظهر بود بطريق ابلهان خود را در محفل حكيم بستود و جناب حكمت مآب او را منع فرمود جهل مركب آنشخص را برانداشت كه با جمعى كثير در برابر فيثاغورس آمده زبان بسفاهت بگشاد و او را دشنام داد و تلامذهء حكيم بجواب اشتغال نموده بالاخره مهم از تيغ زبان به زبان تيغ و سنان سرايت كرده چهل تن از مردم فيثاغورس كشته گشته آن جناب بگريخت و در قصرى متحصن شد و اعدا نفط و هيزم بسيار بدر قصر آورده آتش در آن زدند و با آنكه شاگردان جانها فدا كرده حكيم را درميان گرفتند از حرارت نيران فيثاغورس چنان بيهوش شد كه ديگر افاقت نيافت از سخنان اوست كه ميبايد همه آن كنى كه ميشايد فرمود چه نافع است مردم را كه در امور جليل القدر سخن گويند و اگر ايشان را استطاعت گفتن نباشد از كسانى كه توانند گفت بشنوند و گفت كه جهد نماى تا ناكردنى را در دل نگذرانى و فرمود كه آنكس كه ترا بر عيوب تو مطلع كند عزيزتر از آن شخص دار كه بمدح دروغ ترا مغرور سازد و گفت كه بيشتر آفات كه بحيوانات رسد سبب آن فقدان نطق است و موجب حدوث مخافات انسانرا وجدان آنست بيت
بنطق آدمى بهتر است از دواب * دواب از توبه گر نكوئى صواب

جاماسب

بقول حمد اللّه مستوفى برادر گشتاسب و شاگرد لقمان است و در علم نجوم مهارت كامل حاصل داشت از سخنان اوست كه بدترين خصال كريم ترك كرم است و بهترين افعال لئيم ترك خست و فرمود كه بزرگترين آلام آنست كه كريمى از لئيمى حاجتى خواهد و روانگردد و همو گويد كه گناه درديست كه دواى آن استغفار است و شفاء آن توبه و اعتذار بيت
اى كرده در سراى فنا متصل خطا * از درد جرم توبه ترا ميدهد شفا
سقراط حكيم در مدينه حكماء قدم از كتم عدم بصحراى وجود نهاد و او را سقراطيس نيز ميگفتند و معنى اين لفظ المتعصم بالعدل است و سقراط در زهد و حكمت بدرجه‌اى ترقى نمود كه فوق آن مرتبه متصور نيست اما هرگز بتأليف مسأئل حكمى نپرداخت و تلامذه را نيز از تحرير آن مانع مىآمد و ميگفت كه حكمت ظاهر است و مقدس و مستقر و مستودع آن نشايد كه جز نفوس زاكيه چيزى باشد در روضة الصفا مسطور است كه سقراط حكيمى بود بسيار عبادت و خلوت دوست داشتى و بغايت قليل الاكل و الشرب بودى و در اقوال و افعال و اخلاق او هيچ آفريده خللى مشاهده ننمودى و پيوسته بامر معروف و نهى منكر پرداختى و فرق انام را از عبادت اصنام متنفر ساختى لاجرم بت‌پرستان كمر عداوت او برميان جان بسته پادشاه اثنيه را بر قتل او تحريص كردند و ملك سقراط را در خلوت طلبيده التماس نمود كه دست از ارشاد فرق عباد باز دارد سقراط اين معنى را قبول نفرمود پادشاه گفت كه اكنون قتل تو بر من واجب شد چه بواسطهء بقاى تو ملك را در عرضهء هلاك نتوان آورد ليكن بهروجه كه تو گوئى اين صورت را بوقوع رسانم سقراط
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 162 | غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )