زهر اختيار كرد و ملك قبول نموده نخست جهة بعضى از مصالح مملكت حكيم را مقيد بزندان فرستاد و در روزيكه زهر بوى ميدادند رؤساء عبدهء اصنام بزندان رفته بند از پاى او برداشتند و شاگردانش را رخصت ملاقات دادند و تلامذه بزندان درآمده و در علوم مختلفه گفتوشنود بسيار نموده سؤالات كردند و آن جناب بدستور سابق همه را جوابهاى لايق گفت و طلبه از وفور صبر و شكيبائى استاد تعجبها نمودند و بر تضييع نفس نفيسش حسرتها خوردند بعد از آن سقراط غسلى بجا آورده به نماز ايستاد و پس از فراغ اداء صلوة جام ناخوشگوار زهر فروكشيده فرياد از نهاد تلامذه برآمد و جناب حكمتپناه ايشان را تسكين داده و ملامت كرده بصبر وصيت فرمود برخواسته آمد شد مىنمود تا برودت بر قدم او استيلا يافت آنگاه بنشست و بذكر حق سبحانه و تعالى مشغول گشت و آخر سخنى كه بر زبانش گذشت اين بود كه جان بقابض ارواح حكما تسليم كردم و عدد شاگردان و تلامذهء شاگردانش به دوازده هزار رسيد و سقراط مدت صد و نه سال در عالم سريع الانتقال گذرانيد از سخنان اوست كه دنيا چون صورتيست كه كسى بر صحيفه تصوير نمايد و از نشر بعضى طى برخى لازم آيد و فرمود كه دنيا بآتشى ميماند افروخته بر سر راهى كه هركه از آن آتش قدرى اقتباس كند كه استضائت طريق خود را بدان مهيا سازد از شر شرر آن سلامت يابد و هركه از آن بيشتر طلبد از احراق حرارت آن نرهد و گفت كه مرد كامل تمام معرفت كسى بود كه دشمنان از وى ايمن زندگانى كنند نه آنكه دوستان از وى خايف باشند و از كلمات اوست كه نفس فاضل شريف را بحسن قبول حق و نفس خسيس ناقص را بسرعت ميل سوى باطل توان شناخت و از الفاظ گوهربار اوست كه شكايت و نكابت هرگز از شش كس منفك نگردد حقود و حسود و نوعهد بتوانگرى و دارندهء كه از فقر ترسان بود و طالب مرتبهء كه قدر او از آن مرتبه قاصر بود و جاهلى كه با اهل علم مجالست كند و گفت كه معرفت آدمى نفس خود را داند كه شايسته كدام كار است و مشغولى كردن او به همان امر از حكمتهاء بزرگست ( رحم اللّه امرءا عرف قدره و لم يتعد طوره )
ديوجانس الكلبى يگانه زمان خود بود و در زهد و تقوى بدرجهء عليا ترقى نمود و به دنيا و ما فيها التفات نكردى و چون گرسنه شدى هر طعاميكه يافتى خوردى و هرگز مسكنى مقرر نداشتى و شب هرجا كه رسيدى مأوى گزيدى و از روى حكمت سخنان درشت بر زبان گذرانيدى و از ملبوسات صوف پوشيدى ازو سؤال كردند كه ترا چرا كلبى ميگويند جوابداد جهة آنكه كلمة الحق را بدرشتى در روى اهل بطلان ميگويم و بر جاهلان بانگ ميزنم و نزد ارباب علم و حكمت فروتنى و تواضع مينمايم روزى پادشاه زمان را گذر بر مكان ديوجانس افتاد و او را پرسش نموده حكيم از روى تعظيم لب بجواب ملك نگشاد و غضب بر پادشاه مستولى شده گفت اى ديوجانس تو ميپندارى كه از من بىنيازى و اين پندار دور از كار است حكيم جوابداد كه مرا به بندهء بندهء خود احتياجى نيست ملك پرسيد كه بنده بندهء تو كيست گفت تو زيرا كه من حرص و شهوت را مقهور گردانيدهام و بدين دو صفت
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 163
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص١٦٣