شرايط مهماندارى با حسن وجهى بجاى آورد و چون وقت خواب شد سريرى بر كنار رودى كه در آن منزل جارى بود ترتيب داده پسر لقمان را بر آنجا خوابانيد و تختى ديگر بر در قصر خويش نهاده پسر خود را گفت تو اينجا خواب كن و چون نوم بر حواس افراد انسان غلبه كرد و به غير از روشنان شبستان آسمان ديده بيدار نماند پير بسر بالين پسر لقمان شتافته او را از خواب برانگيخت و باتفاق او سرير پسر مديون را از در قصر بر داشته بكنار آب آورد و سرير ولد لقمان را از لب رود بدر قصر رسانيد و در نيمشب آن مديون كه مدبرى بود غدار از قصر پايان آمده و نزديك برود رفته پسر خود را بتصور آنكه پسر لقمان است در آب انداخت و پنداشت كه خاطر از ممر اداى دين آن فارع ساخت صباح روز ديگر كه آن بداختر پسر لقمان را زنده ديد دود حيرت بكاخ دماغش تصاعد نموده غير از اداى وجه چارهء نيافت و پسر لقمان با دختر رئيس و اموال فراوان متوجه منزل پدر شده پير به دو گفت كه لقمان ترا ازين بيتوته در اين مقام بدان جهة منع كرده بود كه پيوسته قرضخواهان خود را بر لب اين رود خوابانيده چون بخواب ميرفتند در آب مىانداخت و اكنون مصدوق منطوق ( من حفر بئر الاخيه فقد وقع فيه ) وصف الحال او گشت القصه پسر لقمان مقرون به صحت و عافيت به وطن رسيده سرگذشت خود را بعرض پدر رسانيد صاحب متون الاخبار گويد كه پير مذكور عين سلامت بود كه ايزد عز و علا دعاء لقمان او را به صورت انسان ظاهر ساخته با پسر لقمان رفيق گردانيد تا در آن سفر آن پسر از آفات محفوظ گشته سالما غانما به پدر خود رسيد از لقمان منقولست كه گفت چهار صد هزار كلمه در حكمت جمع آوردم و چهار سخن از آن برگزيدم دو چيز را ياد بايد داشت و دو را فراموش بايد كرد حضرت احديت را به ياد بايد داشت و مرگ را نيز پيوسته ياد ميبايد نمود و احسانيكه با مردم كنى رقم نسيان برو بايد كشيد و بدى كه از مردم به تو رسد فراموش بايد كرد بيت
ز احسان همه وقت ميگو سخن * * ز هر بد كه بينى فراموش كن
ذكر صاب
در روضة الصفا مسطور است كه صاب پسر ادريس بود و طايفهاى كه به نبوتش اعتراف نموده خود را منسوب به او ميدارند صابى ميخوانند از سخنان او است كه علامت غنا و كفايت انام نيكوئى افعال ايشان تواند بود نه حسن ملابس و عظم اجسام
اسقلينوس از جمله ملازمان و تلامذه ادريس بود و در سفر و حضر لحظهاى به اختيار از خدمت حضرت نبوت مفارقت نمينمود و در روضة الصفا مسطور است كه در وقتى كه ادريس از بلاد سند بازگشته بخطه فارس رسيد اسقلينوس را جهة ضبط امور شرع و احكام دين بجانب بابل روان گردانيد و آن جناب در آن ديار در اعلاء اعلام اسلام اهتمام ميكرد تا آنزمان كه اجل موعود در رسيده روى بعالم آخرت آورد از سخنان او است كه عامل بيعلم و عابد بىمعرفت بخر آسيا مشابهت دارد كه متصل در تعب دوران سرگردان است