حين وداع با وى گفت كه در اين راه بمنزلى خواهى رسيد كه درختى خضرت شعار و چشمه آب خوشگوار داشته باشد زنهار كه آنجا نزول ننمائى و چون در فلان بلده فرود آئى و رئيس آنجا دختر خود را بر تو عرض كند به مناكحتش رغبت ننمائى و هرگاه نزد مديون رسى شب در وثاق او توقف نكنى اما اگر در اين سفر ترا همراهى پيدا شود كه بسال از تو كلانتر باشد اطاعت امر او را بر خود لازم دانى و بعد از آن لقمان دست بدعا برآورده گفت ( اصحبك اللّه السلامه ) و پسر لقمان بجانب مقصد روانشده چون اندك مسافتى قطع نمود پيرى بر وى ظاهر گشته التماس مرافقت نمود ولد لقمان زبان بقبول اينمعنى گشاده در گرمى روز به آن درخت و چشمهء آب رسيدند و پير پسر لقمان را گفت مناسب آنست كه درين منزل فرود آئى و لحظهاى آسايش نمائى ولد لقمان جوابداد كه پدر مرا از استراحت درين موضع نهى فرموده پير گفت مسلم اما وصيت كرده كه از سخن كسى كه از تو بسن بزرگتر باشد تجاوز ننمائى پسر لقمان گفت بلى پير گفت من تو را امر ميكنم كه اينجا فرود آئى بنابرآن ولد لقمان آنجا فرود آمده بخواب رفت و شيخ بر سر بالين او نشسته ناگاه مارى از آندرخت پايان آمده قصد ولد لقمان كرد پير آن مار را بكشت و چون جوان از خواب بيدار شد كيفيت واقعه را تقرير نموده گفت پدر ترا بدين جهة از نزول در اين منزل نهى فرموده بود آنگاه پير سر مار را بريده نگاهداشت و باتفاق از آنجا روانشده بعد از طى مراحل ببلدهاى رسيدند و رئيس آن شهر دختر خود را كه به حسب صورت رشگ شمس و قمر بود با مال وافر به پسر لقمان عرض كرد تا در سلك ازدواج كشد و پسر از قبول آن تزويج ابا نموده پير گفت چرا بدين مناكحت رغبت نمينمائى پسر لقمان وصيت پدر خود را با پير درميان نهاد و بين الجانبين بدستور سابق گفت و شنود وقوع يافته ولد لقمان بنابر فرموده پير دختر رئيس را به عقد خود درآورد و در شب زفاف آنشيخ مرشد سر آن مار را به پسر لقمان داده گفت بايد كه اول سر مار را بر آتش نهاده منكوحهء خود را بگوئى كه دامن بر بالاى آن آتش فرو گذارد آنگاه با وى بفراش قربت در آى و پسر لقمان برينموجب عملنموده چون بخار آن بخور بدرون دختر رئيس تصاعد نمود صيحهء زد و بيهوش گشت و كرمى بزرگ مرده از وى افتاده بعد از لحظهء افاقت يافت و پسر لقمان آنشب بكام دوستان با وى بسر برده روز ديگر سرگذشت شب را بعرض پير رسانيد پير گفت از آن سبب پدر ترا ازين تزويج منع نموده بود كه هركس با اين دختر مباشرت ميكرد آن دوده عضو مخصوص او را ميگزيد و اين معنى موجب فوتش ميشد و بعد از روزى چند كه ولد لقمان در آن مكان توقف نمود باتفاق پير متوجه وثاق مديون گرديد و چون به منزل آنشخص رسيد و قرضيهء پدر خود را طلبيد جواب داد كه كرم نموده امشب اينجا باشيد تا بلوازم ضيافت پرداخته فردا شما را مقتضى المرام گسيل كنم پسر لقمان از قبول اين امر ابا نمود پير او را بنزول امر كرده بين الجانبين كرت ديگر همان سخنان درميان آمده پسر لقمان شب در آن مكان توقف نموده مديون
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 159
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص١٥٩