تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
تو كيست آنحضرت جوابداد كه وصى من كسى است كه چون بر اصحاب كهف سلام كند جواب شنود و هركس وصى من نباشد با وى سخن نگويند بعد از آن باد آن بساط را برگرفته بدر غار اصحاب كهف برد و ابو بكر و عمر و سلمان و ابو ذر يكى پس از ديگرى به ترتيب مذكور برخواسته سلام كردند اما هيچكدام جواب نشنيدند آنگاه امير المؤمنين على برخواسته گفت السلام عليكم ايها الفتيه از غار آواز آمد كه و عليكم السلام و رحمة اللّه پس حضرت امير گفت من رسول پيغمبر خدايم محمد مصطفى بسوى شما و ميخوانم شما را بدين اسلام و ملت خير الانام جوابدادند كه ( مرحبا بك آمنا و صدقنا ) باز على مرتضى گفت رسولخدا بر شما سلام مىكند جوابدادند كه على ( محمد رسول اللّه السلام مادامت السموات و الارض و عليك بما بلغت ) آنگاه گفتند رسولخدايرا از جانب ما سلام و صلوات برسان و بگوى كه ما بخوابگاه خود رفتيم تا وقتى كه مهدى عليه السلام خروج كند و ما در زمرهء او باشيم امير المؤمنين على گفت چرا ياران ما را جواب نداديد آواز آمد كه ما را گفته‌اند كه جواب ندهيم مگر پيغمبريرا يا وصيى پيغمبريرا و باز گفتند كه ما بخوابگاه خود رفتيم و تو را وداع كرديم آنگاه شاه ولايت پناه با رفقا به همان ترتيب بر بساط نشسته باد آن را برداشت و بمدينه رسانيد و رسول چون ايشان را ديد بر زبان معجز بيان گذرانيد كه يا على كيفيت واقعه را من بگويم يا تو ميگوئى امير المؤمنين على فرمود كه يا رسول اللّه همان بهتر كه اصحاب هدايت انتساب آن حكايت را از لفظ درربار تو بشنوند و بعد از آن نبى آخر الزمان آن قضيه غريبه را به شرحى كه مسطور گشت تقرير فرمود ( و العلم عند اللّه المعبود )

ذكر جريح راهب

به صحت پيوسته كه بعد از رفع مسيحا و پيش از ظهور خاتم الانبيا صلواة اللّه عليهما جوانى پاكيزه روزگار موسوم بجريح در ميان بنى اسرائيل ظاهر شد در سن سيزده سالگى و بسلوك راه حق مشغول گشته از خلق كناره گرفت و او را مادرى بود در غايت صلاح و عفت كه جهة او طعام و شراب بصومعه مىآورد نوبتى در شب باران مادر بدر خلوت پسر آمده آواز داد تا در را بگشايد جريح بنابر آنكه در نماز بود جواب نداد و در را نگشاد و آن مستوره بازگشته روز ديگر بدر صومعه آمده پسر را ندا كرد بحسب اتفاق در آن زمان نيز جريح باداء نماز اشتغال داشت و آن عورت بىآنكه ازو جوابى شنود مراجعت نموده روز سيوم نيز اينحال واقع شد و مادر جريح ملول گشته گفت ( اللهم لا تميته حتى ينظر الى وجوه المومسات ) يعنى خدايا او را مميران تا وقتى كه نظر كند در روى زنان زناكار و تير دعا بهدف اجابت رسيده جمعى از اشرار كمر عداوت جريح برميان بستند و زانيه كه در حسن و جمال ضرب المثل بود از آن فسقه قبول نمود كه راهب را در فتنه اندازد و آن فاجره شبى بدر صومعه جريح رفت و حلقه در را بجنبانيد جريح گفت چه‌كسى جوابداد كه ضعيفه بيچاره‌ام