تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
را بنور توحيد ايزدى مجلى و آراسته گردانيدند و اسامى ايشان بروايتى كه صاحب مدارك از حضرت شاه ولايت مرتضى على كرم اللّه وجهه نقل كرده اينست كه نوشته مىشود تمليخا - مكسلمينا - متشلنينا - مرنوس - ديرنوس - شاذريوس و چون خبر بسمع دقيانوس رسيد كه آن شش تن صاحب تائيد از عبادت اصنام گردن پيچيده بپرستش آفريننده فرق انام قيام و اقدام مينمايند در روز عيدى كه جهة معبود باطل خويش ذبايح و قربانيها كرده حكم فرموده بود كه هركس روى نياز پيش آن بت بر زمين ننهد او را قطعه‌قطعه سازند آن جوانان را طلب نموده چون حاضر شدند پرسيد كه شما كه را مىپرستيد جوابدادند كه خداى ما صانع زمين و آسمانست و ما غير از او خدائى نداريم و اگر جز اين كلمه بر زبان آريم سخنى باطل گفته باشيم دقيانوس گفت امشب شما را امان دادم با خود بينديشيد و فردا حاضر شده بدين ما درآئيد و الا شما را بسياست رسانم جوانان بازگشته بعد از تقديم مشورت همان شب از آن شهر فرار نمودند و در اثناء راه بشبانى كه ديمنوس نام داشت بازخورده شبان از كيفيت حال ايشان شرط استفسار بجاى آورد و آن جوانان پس از اخذ عهد و پيمان صورت واقعه را با او درميان نهاده ديمنوس نيز بوحدانيت حضرت عزت اقرار كرد و ايشان را بغارى كه آن را رقيم ميگفتند دلالت نموده با سگى قطمير نام در مصاحبت ياران روانشد اصحاب ديمنوس را گفتند اين سگ را بازگردان كه ناگاه بواسطه آواز او كسى پى به منزل ما برد شبان هرچند سنگ به طرف قطمير انداخت بازنگشت و آخر الامر بسخن درآمده گفت عجب حالتى است كه من پروردگار عالميان را پيش از ايشان شناخته‌ام و ميخواهند كه مرا بضرب سنگ بازگردانند جوانان را از شنيدن اين سخن خجالت روى نموده بمرافقت قطمير تن در دادند و بغار دررفته حضرت مسبب الاسباب خواب بر ايشان گماشت و بمقتضاى
( وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصِيدِ )
قطمير نيز دستها دراز كرده سر بر آن نهاده در خواب شد روز ديگر دقيانوس هرچند در طلب ايشان سعى نمود پى بسر كوى مقصود نبرد و مدت سيصد و نه سال خواب اصحاب كهف امتداد يافته فرشتهء در سالى يك بار روز عاشورا ايشانرا ازين پهلو بر آن پهلو ميگردانيد تا زمين اندام خفتگان را نخورد و بقولى هر سال دو نوبت اين صورت وقوع مىپذيرفت و بروايت طبرى رفتن اصحاب كهف بغار بعد از رفع مسيحا عليه السلام واقع گشت و زمرهء از مورخين بر آن رفته‌اند كه قرار آن جوانان بغار پيش از بعثت عيسى عليه السلام بود و ظهور ايشان بعد از رفع آن جناب روى نمود القصه چون دقيانوس كوس رحلت بجانب جهنم فرو كوفت و چند كس ديگر بنوبت افسر حكومت بر سر نهادند زمام امور پادشاهى افسوس در قبضهء اقتدار پادشاهى بناموس كه بوحدانيت ايزد تعالى و به نبوت عيسى ايمان داشت قرار گرفت و در زمان دولت او اصحاب كهف از آنخواب گران بيدار گشتند و نخست مكسلمينا كه بعضى از او بمكشلينا تعبير نموده‌اند برخواسته بانگ بر ياران زد تا به حال يقظه و انتباه بازآمدند آن گاه يكى از ايشان گفت آيا چه مقدار درنگ نموديم در خواب ديگرى جوابداد كه روزى