يولس جهودى كه بعضى از اوبيونس تعبير كردهاند روى بوادى ضلالت نهادند بيان اين سخن آنست كه يولس يهودى كه خود را در سلك حاشيهكشان شيطان انتظام داده بود در لباس رهبانيين بميان نصرانيان رفته اظهار زهد و ورع كرده مدت چهار ماه با كسى اختلاط ننموده و چون دانست كه آنجماعت را نسبت به او اعتقاد تام پيدا شده بديشان پيغام فرستاد كه چند نفر از علماء خويش پيش من فرستيد كه با هريك سرى از اسرار الهى در ميان نهم و نصارى نسطورا و مار يعقوب و ملكا را نزد آن ضال مضل فرستادند و يولس يهود با يكى از ايشان خلوت گزيده گفت من فرستاده مسيحم و يقوم پيغام آوردهام ميبايد كه آنچه با تو بگويم بىزياده و نقصان بايشان رسانى آنگاه گفت كه عيسى باحياء موتى قيام مينمود و اين فعل از غير خداوند تعالى و تقدس صادر نمىگردد اكنون بدانكه عيسى پروردگار عالميانست كه از آسمان فرود آمده و مهمات زمين را فيصل داده باز به آسمان رفت و با عالم دوم گفت كه از مسيحا امرى چند بحيز ظهور آمد كه از قدرت بشر بيرونست مىبايد كه همچنين اعتقاد كنى كه عيسى پسر خداست و با حبر سيوم گفت كه عيسى خداى زمين است كه چون قوم قصد قتل وى نمودند پنهان شد و باز بميان بنى اسرائيل مراجعت خواهد كرد و دانشمندان نصارى بازگشته يولس ناكس همان لحظه خود را بكشت و چون نصرانيان از علماء استفسار نمودند كه يولس با شما چه گفت هريك سخنى بر زبان آورده ايشان به زبان حال گفتند مصراع
حكمت شنيدن از لب لقمان صوابتر
و متوجه منزل يولس گشتند و بدانجا كه رسيده آن ملعون را كشته يافته هر فرقه مذهبى از مذاهب باطله ثلثه اختيار كردند كما قال سبحانه و تعالى
( فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ ) *
در معالم التنزيل مسطور است كه بعد از اضلال يولس شقاوت مآل نصارى متفرق به چند فرقه شدند مار يعقوبيه و ملكائيه و نسطوريه و مرقوسيه ( فقالت المار يعقوبيه عيسى هو اللّه و كذلك الملكائيه و قالت النسطورية عيسى ابن اللّه و قالت المرقوسيه ثالث ثلثه ) و بعضى گفتهاند كه عقيده ملكائيه آنست كه عيسى خداست و اعتقاد مار يعقوبيه آنكه پسر خداست و مذهب نسطوريه آنكه ثالث ثلثه است و تعالى اللّه عما يقول الظالمون علوا كبيرا
ذكر مجملى از حال رجال اصحاب كهف
نغمه سنجان گلستان غرايب اخبار و دستانسرايان بستان عجايب آثار در باب عدد و اسامى اصحاب كهف و سبب ايمان و نام بلدهء ايشان اختلاف كردهاند و اكثر در قلم آوردهاند كه اصحاب كهف شش نفر بودند در سلك بزرگزادگان بلده افسوس كه در شمال بلاد روم است انتظام داشتند و در آنزمان شهريار آن ديار پادشاهى بود دقيانوس نام و دقيانوس با تمامى مردم افسوس بعبادت اصنام قيام و اقدام مينمود و حضرت مقلب القلوب بمقتضاى آيت ( من يهد اللّه فلا مضل له ) قفل غفلت از سراچه دل آن شش تن برداشت تا ظاهر و باطن خود