تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
و از راه دور مىآيم و از بيم فاسقان نميخواهم كه شب در صحرا باشم لطف فرموده در را بگشا تا امشب درين مقام بسر برم جريح بر آن عورت رحم فرموده در باز كرد و زن در صومعه درآمده زاهد در نماز ايستاد و در آنشب آنعورت چند نوبت خود را در نظر جريح جلوه داد طلب مباشرت نمود از نار جحيم ترسيده ملتمس او را اجابت نفرمود و آن زانيه نزد شبانى كه در جوار صومعه جريح بود رفته از آن شبان حامله شد و پسرى ازو تولد كرده آن ملعونه ولد خود را به نظر آنجماعت كه كينه جريح در سينه داشتند رسانيد و گفت جريح با من زنا كرده و اين كودك از وى حاصل گشته و فجره بهدم صومعه عابد پرداخته او را كشان‌كشان ببارگاه پادشاه زمان رسانيدند و جريح از سبب تعرض پرسيده اشرار جواب دادند كه با فلانه زناه كرده‌اى و او پسرى از تو دارد عابد فرمود كه آن ولد را حاضر سازيد و دست از من بازداريد تا در طهارت ذيل خود بينه‌اى بشما بازنمايم و آنجماعت زانيه را با پسر بمجلس آورده جريح بعد از اداء نماز و عرض نياز دست بر شكم طفل زده گفت ايها الغلام پدر تو كيست طفل بآواز بلند جوابداد كه فلان شبان حضار مجلس از استماع اين كلام در حيرت مانده ديگر متعرض جريح نشدند بلكه بلوازم اعتذار قيام نموده گفتند اگر خواهى براى تو صومعهء از طلاى احمر بنا كنيم جريح گفت مناسب آنست كه عبادتخانه مرا چنانچه بود تعمير نمائيد و ايشان بر آنموجب بتقديم رسانيدند پوشيده نماند كه در باب قصهء جريح و تكلم طفل مذكور اقوال ديگر نيز ورود يافته چون راقم حروف در مقام اختصار است بر ايراد همين روايت كه نزد بعضى از اهل حديث به ثبوت پيوسته اقتصار نمود
( وَ هُوَ الْغَفُورُ الْوَدُودُ )

ذكر جرجيس عليه السلام

باتفاق اكابر مورخان آفاق جرجيس از جمله شاگردان حواريون بود و در ديار فلسطين اقامت مينمود و گاهى بتجارت مشغولى كرده آنچه حاصل ميشد به فقرا و مساكين قسمت ميفرمود نوبتى بموصل رسيده ديد كه پادشاه آنجا كه بقولى دادويه و بروايتى داد يا نه نام داشت آتش بلند افروخته خلايق را بسجدهء بت خود كه موسوم بافلون بود تكليف مينمايد و هركس كه گردن از آن امر مىپيچيد او را به نيران بيداد ميسوزد لاجرم نايره غيرت اسلام در باطن جرجيس اشتعال يافته بدان مجلس شتافت و بآواز بلند گفت ايها الملك لحظهء متوجه من شو و نصيحت مرا بسمع رضا بشنو ملك بجانب او نگريسته جرجيس او را به وحدانيت حقتعالى و متابعت دين عيسى دعوت نموده از شرك و عبادت اصنام نهى فرمود دادويه گفت تو چه‌كسى و بدين سخن چه مهم دارى جرجيس جوابداد كه من كمترين بنده از بندگان خداوندم و آمده‌ام تا تو را به راه راست دلالت نمايم و ميان جرجيس و ملك قال و قيل بسرحد تطويل انجاميد آخر الامر آن ملعون حكم كرد تا بشانهاى آهنين گوشت بدن مباركش را فرو تراشيدند و ازين تعذيب جرجيس نمرد بلكه هيچ المى بذات