تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
بارى نسبت به تو صدور يافته ميخواهى كه پيش غير او سر فرود آرى جرجيس گفت پسر خود را بر زمين نه كه در اينجا حكمتى است و پيره‌زن بموجب فرموده جرجيس با آن كودك اعرج ابكم گفت برو بتان را بگوى كه جرجيس شما را ميطلبد و پاى پسر روان و زبانش گويا شده پيغام آن جناب را باصنام كه بروايت طبرى هفتاد و يك عدد بودند رسانيد و بتان بجرجيس نزديك آمده جناب نبوى پاى خود بر زمين زد تا مجموع اصنام بتحت الثرى شتافتند و دادويه در بحر حيرت افتاده زبان بخطاب جرجيس گشاده گفت مرا فريب دادى و مقارن آنحال بدعاء آن برگزيده ايزد متعال ابرى آتش‌بار بر زبر سر كفار پديدار گشت و مشركان بعد از مشاهده اين بلا شمشيرها كشيده جرجيس را شهيد گردانيدند و آتش تمامى مشركان را سوخته سى و سه هزار كس كه بجرجيس ايمان آورده بودند از آن بليه سالم ماندند و بروايت محمد ابن جرير ايشان نيز با جرجيس كشته گشتند و اللّه اعلم بالصواب

ذكر شمسون عابد زاهد

شمسون عابد زاهدى بود رومى الاصل و بعنايت واهب العطيات چندان قدرت و قوت داشت كه بهرچيز كه او را مىبستند از هم ميگسيخت و صومعه آن جناب قريب بديار كفار بود و شمسون همواره با مشركان جهاد ميفرمود و بروايتى غير از استخوان شتر سلاحى بدست نميگرفت و چون كفار از پيكار شمسون بتنگ آمدند حاكم ايشان منكوحه شمسون را بمواعيد بفريفت تا در اخذ آن جناب او را امداد كند و آن ناقص عقل در محلى كه شمسون در خواب بود دست و گردنش بر سنى محكم ببست و شمسون بيدار شده آن ريسمان را به زور بازو بگسيخت و از آن ملعونه پرسيد كه چرا چنين كردى جوابداد كه قوت ترا امتحان ميكردم و كرت ديگر آن بداختر شوهر را بزنجيرى مضبوط گردانيد و شمسون از خواب درآمده آن قيد را نيز بگسست و از موجب آنحركت تفحص نموده گفت ميخواستم بدانم كه اين سخن راستست كه مردم ميگويند شمسون را بهرچيزيكه به‌بندند به زور بازو خود را خلاص گرداند شمسون فرمود كه اين خبر مطابق واقع است و ليكن اگر مرا به موى من مقيد سازند آن را نتوانم كه بگسلانم و كرت ثالث آن مكاره موئى چند از محاسن مبارك شمسون بريده انگشتان ابهام او را برهم بست و مشركان را خبر كرد جمعى از ايشان بر سر شمسون آمده او را گرفته نزد حاكم خود بردند و ملك بعد از اجتماع خلايق فرمانداد تا جهة صلب شمسون در برابر منظرى كه نشسته بود دارى زدند در آن حين شمسون مناجات فرمود كه الهى اگر من حيات خود را از براى جهاد اعداى دين ميخواهم مرا ازين مهلكه نجات كرامت فرماى و مقارن اين دعا فرشته‌اى بامر ايزد تعالى بر وى ظاهر شده بندش را بگشاد و گفت كه ستونهاى ملك را بكش شمسون بموجب فرموده عمل نموده منظر با خاك برابر گشت و ملك با اتباع بنار جهنم پيوست و شمسون از آن ورطه بسلامت بيرون آمده بصومعهء خويش معاودت نمود و آنزن را طلاق
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 156 | غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )