شريفش نرسيد و دادويه ازين قضيه متعجب شده فرمانداد تا ميخهاى آهنين آوردند و آنها را در آتش سرخ ساخته بر سر جرجيس كوفتند چنانچه بدماغش رسيد و اين عذاب نيز سبب هلاك او نشد پس ملك فرمود حوضى را از مس پر كردند و آن مس را گداخته جرجيس را در آنجا انداختند و سرپوشى بر روى حوض پوشيدند و بعد از آنكه معلوم نمودند كه نحاس فسرده گشته سرپوش را برگرفتند و جرجيس را زنده يافتند تعجب ملك زياده شد پرسيد كه موجب نجات تو از اين عقوبات چيست جرجيس جوابداد كه خداى بر همهء اشيا قادر است و او مرا ازين بلايا خلاص ميگرداند دادويه متوهم گشته حكم كرد تا جرجيس را بزندان بردند و به روى افكنده دستوپاى مباركش را به زمين دوختند و بر پشت وى ستونى نصب كردند و همانشب فرشتهاى بامر حق سبحانه بسوى جرجيس آمده سرش را بتاج نبوت بلند گردانيد و بندها را دور انداخت و گفت حضرت خداوند ميفرمايد كه هفت سال تو را بچنگ مشركان گرفتار خواهم ساخت و تقدير چنانستكه در آن مدت چهار نوبت بقتل تو مبادرت نمايند و هر نوبت من بمحض قدرت خود تو را زنده گردانم و در نوبت پنجم بروضهء جنانت رسانم و روز ديگر جرجيس پيغمبر از بارگاه دادويه درآمده آغاز نصيحت فرمود و آن مخذول در غضب شده فرمانداد تا جناب نبوى را پارهپاره كرده بنزد شيران گرسنه انداختند و شيران بالهام ربانى دهان بدانجانب نبردند و قطعهاى بدن جرجيس فراهم آمده زنده گشت و همچنين سه نوبت ديگر بانواع غير مكرر و عقوبت هرچه تمامتر آن بداختر جرجيس پيغمبر را كشت و هر كرت حضرت واهب العطيات او را حيات بخشيد و در آن مدت جرجيس معجزات غريبه بدادويه نمود و هيچ فايده بران مترتب نشد و همه را مشركان بر سحر حمل كردند و در آن اوقات روزى با اركان دولت خود در دفع جرجيس شرط مشورت بجاى آورده خاطر بر آن قرار دادند كه جناب نبوى را بگرسنگى تعذيب كنند لاجرم او را در خانهء عجوزهاى كه پسرى كور و گنگ و لنگ و كر داشت مقيد گردانيدند و چون جرجيس گرسنه شد دعا فرمود تا ستونى كه در آن خانه بود خضرت و نضارت پيدا كرده ميوه بار آورد و پيرهزن اينحالت را ديده بحليهء ايمان متحلى گرديد التماس شفاء پسر خود نمود و جرجيس آب دهان مبارك در چشم و گوش آن معيوب افكنده شنوا و بينا گشت عجوزه گفت نظر عنايت از زبان و پاى پسر من دريغ مدار جرجيس فرمود كه صحت آندو عضو حوالت بروز ديگر است و دادويه ازين معنى واقف شده متحير و مبهوت گشت و آخر الامر جرجيس را طلبيده گفت اگر در يك كار متابعت من كنى دست تعرض از تو كوتاه كنم و در جميع امور مطاوعت تو نمايم جرجيس پرسيد كه آن كار كدامست ملك گفت سجود افلون جرجيس دادويه را بدان امر اميدوار گردانيده آنشب با او بسر برد روز ديگر باتفاق به بتخانه رفتند و مردم بسيار جهة نظاره مجتمع شدند و عجوزهء مذكوره ازين واقعه خبر يافته پسر معيوب خود را بر دوش نهاده به بيت الصنم آمد و جرجيس را معاتب ساخته گفت شرم نميدارى كه باوجود اين همه الطاف كه از حضرت
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 155
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص١٥٥