يا بعضى از روز بعد از آن تمليخا كه بصفت جلادت اتصاف داشت باتفاق اصحاب هيئت خود را تغيير داده و از درمهاى دقيانوسى چندى برگرفته جهة آوردن طعام متوجه شهر گشت و در راه و اطوار و اوضاع مردم و عمارات تفاوتى فاحش بازيافته متحير شد و بدكان خبازى رسيده براى خريدن نان درم دقيانوسى بخباز داد چون خباز مثل آن درمى هرگز نديده بود تمليخا را بيافتن گنج تهمت نمود و تمليخا از اين سخن اعراض فرموده بين الجانبين قال و قيل بسرحد تطويل كشيد درينحال جمعى از ملازمان پادشاه افسوس كه بعقيده مؤلف تحفة الملكيه ابو اليس نام داشت پيدا شدند و از كيفيت واقعه آگاهى يافته تمليخا را به طرف بارگاه بردند و او در اثناء راه ميگفت كه همين ساعت كه چشم دقيانوس بر من مىافتد كشته مىشوم مردم گفتند تو مگر ديوانهاى كه اين سخن ميگوئى چه سالهاى بسيار است كه دقيانوس در صدر جهنم مأوى گزيده تعجب تمليخا متزايد گشته چون پيش تخت ملك رسيد جوانى بر سرير نشسته ديد كه بذكر معبود حقيقى اشتغال داشت و ملك از احوال او سئوال كرده تمليخا صورت حال بر سبيل راستى بعرض رسانيد و چون پادشاه اين قضيه را در انجيل مطالعه نموده بود دانست كه اصحاب كهف ايشانند لاجرم تمليخا را آگاه كرد كه از زمان دقيانوس سيصد و نه سال است و ما حالا ايزد سبحانه و تعالى را ميپرستيم و به نبوت عيسى عليه السلام ايمان داريم و بعد از آن احبار و علما را طلبيده اين قضيه غريبه را بسمع ايشان رسانيده باتفاق متوجه غار رقيم گشتند و تمليخا پيشتر بغار در آمده اصحاب را از امور مذكوره واقف كرد و ايشان شكر نعماى الهى بجا آورده دعا فرمودند تا به حال سابق معاودت نمايند و اين مسئول مقبول افتاده چون ملك بر كيفيات واقعه اطلاع يافت گفت تا بر در غار كنيسهء ساختند و احوال اصحاب كهف را مشروح بر لوحى نگاشته آن را در ديوار معبد مضبوط كردند و روايتى آنكه ملك و متابعان او با آن جوانان ملاقات نموده ايشان را زنده ديدند و سخنان ايشان شنيدند آنگاه اصحاب كهف بخوابگاه خود شتافتند و دعا كرده وفات يافتند و حق عز و علا آن سعادتمندان را با غار از نظر خلايق پنهان گردانيد و بقول جمهور مورخان ديگر آن غار را كسى نديد در تفسير ابو الفتوح رازى مسطور است كه حضرت خاتم الانبياء من الصلاة افضلها بعد از اطلاع بر حال غرابت مآل اصحاب كهف مناجات كرد كه الهى من آن جوانان را توانم ديد يا نى وحى آمد كه مشيت ازلى مقتضى آن نيست كه تو ايشان را به بينى اما وصى خود را با جمعى از صحابه بفرست تا آن جوان مردان را بدين اسلام دعوت كنند آنحضرت فرمود كه اينجماعت بچه طريق پى بدانجا توانند برد وحى آمد كه صحابهء خود را بر بساطى نشان تا باد باذن آفريننده بلاد ايشان را بدان غار رساند و حضرت مقدس نبوى صلواة اللّه و سلامه عليه امير المؤمنين ابو بكر و عمر و سلمان و ابو ذر ( رض ) را بر چهارگوشه بساط متمكن گردانيد و امير المؤمنين على ( رض ) را در ميان آن جاى داد و صحابه بر زبان آوردند كه يا رسول اللّه حكم الهى اينست كه وصى خود را بدانجا فرستى ازين پنجكس وصى
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 152
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص١٥٢