بهيچوجه ترا ازدواج او حلال نيست و ملك حديث يحيى را با منكوحه خويش گفته آن خبيثه كينهء يحيى مظلوم را در دل گرفت در وقتى كه پادشاه مست بود دختر خود را آراسته پيش او فرستاد ملك قصد مباشرتش نموده دختر گفت من فرمان ترا نمىبرم تا يحيى بن زكريا را بقتل نرسانى و پادشاه در غلو مستى بر طبق مدعاء آن بداختر حكم فرموده دختر مفسدى ارسال داشت تا سر مبارك يحيى را از بدن جدا كرده در طشتى نهاده بمجلس آورد و سه نوبت از آن سر آوازى به گوش ملك رسيد كه اين دختر حلال نيست ترا و بروايتى زمين آن ملعونه را با پادشاه فروبرد و قول اصح آنكه خون يحيى عليه السلام از زمين ميجوشيد تا آنزمان كه جبار شديد الانتقام يكى از توابع ملوك فرس را كه خردوس نام داشت بر بنى اسرائيل مسلط گردانيد و اين خردوس در بيرون بيت المقدس نزول نموده يكى از سرهنگان خود را كه موسوم بفيروز بود به شهر فرستاد او را گفت كه چندان كس از اسرائيليان بقتل رسان كه خون يحيى از جوش نشيند و خون كشتگان بلشگرگاه من رسد و فيروز در بيت المقدس تيغ كين از نيام انتقام بيرون آورده آغاز قتل كرده چون هفتاد هزار كس كشته شد خون يحيى از جوش بنشست و فيروز كيفيت حال را بخردوس پيغام كرد ملك فرمود كه دست از قتل باز مدار تا خون بمعسگر من رسد فيروز بر بقية السيف ترحم نموده از دواب و مواشى بنى اسرائيل آن مقدار كشت كه مدعاء خردوس بحصول پيوست و مدت عمر يحيى عليه السلام بروايتى چهل و پنجسال و بروايت ابن جوزى چهل سال بود و العلم عند اللّه المعبود
ذكر حمل مريم بنت عمران بن ماتان و بيان ولادت عيسى عليه صلوة الرحمن
مجملى از كيفيت اين حكايت صحت آيت آنست كه مريم در سن سيزده سالگى روزى در سراى خواهر خود اشياع پردهء آويخته غسل محيض بجا مىآورد كه ناگاه جبرئيل به صورت جوانى سادهعذار نيكوديدار بر وى ظاهر شد و مريم دغدغه بخاطر راه داده گفت
( أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا )
يعنى پناه ميگيرم از تو به خداوند اگر تو پرهيزكار باشى جبرئيل گفت من نيستم كسى كه تو از من وهم به خود راه دهى
( إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا )
مريم از شنيدن اين سخن در تعجب افتاده گفت چگونه مرا ولد شود و حال آنكه دست هيچ شوهرى به من نرسيده جبرئيل گفت امثال اين امور بنزد حضرت ربانى در غايت آسانيست و بعد از اين گفت و شنيد جبرئيل بمريم نزديك رفته بادى در آستين يا در جيب يا در موضع تولد فرزند دميد و همان لحظه صدف وجود مريم به آن در درج رسالت آبستن شد و اول كسى كه از حمل مريم آگاه شد پسر خال او يوسف نجار بود و يوسف محزون و اندوهناك با مريم ملاقات نموده بعد از ترتيب مقدمات شايسته