تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
بجانب من بيا و زكريا نزديك آندرخت رفت و درخت شق شده زكريا را در جوف خود جاى داد و باز اجزايش بهم متصل گشت شيطان گوشهء جامهء او را بگرفت تا از درخت بيرون ماند و جمعى كه از عقب زكريا متوجه بودند شيطان را به صورت انسان ديده پرسيدند كه پيرى به اين صفات درين راه به نظر تو درآمد ابليس جوابداد كه من شخصى ساحرتر از آن پير نديدم زيرا كه بسحر اين شجره را شكافت و در جوف آن پنهان شد و اينك گوشهء جامه او بيرون مانده و قوم بتعليم آن لعين زكريا عليه السلام را با درخت باره دو پاره كردند اما اعتقاد وهب بن منبه آنست كه شعيا عليه السلام برينموجب كشته گشته و زكريا بمرگ طبيعى درگذشته و العلم عند اللّه تعالى

ذكر يحيى على نبينا و عليه من التحيات اشملها و من التسليمات اكملها

بمقتضاى آيهء با عنايت
( يا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ اسْمُهُ يَحْيى لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا )
پيش از يحيى عليه السلام هيچكس از افراد انام يحيى نام نداشته چنانچه قدوة المتأخرين مولانا كمال الدين حسين الواعظ الكاشفى در تفسير خويش نوشته‌اند يحيى را بدان جهت موسوم به اين اسم گردانيدند كه نام پدر به دو زنده شد يا دين بوجود او حيات يافت و بر طبق كريمهء
( وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا )
يحيى را حق تعالى در صغر سن علم و حكمت كرامت فرمود و او را حصور گردانيد و حصور كسى را گويند كه از غايت عفت از صحبت زنان اجتناب نمايد نه بواسطه فقدان شهوت به صحت پيوسته كه يحيى عليه السلام در مبادى ايام صبى به لباس رهبانين متلبس گشته به مسجد الاقصى تشريف برد و همگى اوقات خجسته ساعات را باداى طاعات و عبادات مصروف داشته همواره از اختلاط با اهل دنيا احتراز مىنمود و از خوف و خشيت ايزد سبحانه و تعالى پيوسته بگريه و زارى اشتغال ميفرمود و بروايتى يحيى هم در زمان حيات زكريا عليه السلام بشرف نبوت مشرف شد و بقولى بعد از شهادت زكريا در سن سى سالگى بدان مرتبهء عليه رسيد و به حكم آيت
( مُصَدِّقاً بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ )
يحيى بعد از بعثت عيسى عليه السلام و التحيه به خدمت آنحضرت شتافت و بتصديق رسالتش زبان الهام بيان گشاده طوايف انسان را بقبول احكام شريعت مسيحا ترغيب فرمود و شهادت يحيى عليه السلام بعد از رفع عيسى به آسمان روى نمود بيان اين سخن آنكه در آن اوقات در ميان بنى اسرائيل پادشاهى بود كه بروايت طبرى او را هردوس مىگفتند و بقول صاحب متون الاخبار نامش اجب بود و آن ملك زنى داشت كهن سال كه آن زن را از شوهر ديگر دختر جميله بود و آن ملعونه مفسده بتوهم آنكه مبادا ملك به تزويج بيگانه رغبت نمايد از وى التماس نمود كه دختر مرا به حباله نكاح خويش درآور پادشاه جواب داد كه درين باب استفتا كنم اگر بحسب شرع جايز باشد ملتمس تو مبذولست و آن سخن را با يحيى بن زكريا عليه السلام در ميان نهاده آن جناب جوابداد كه اين دختر ربيبهء تست و