دانيال حكيم است كه ملك بابل بالتماس يكى از سلاطين اين سرزمين بدينجانب فرستاده بود ابو موسى باز پرسيد كه سبب طلب او چه بود جوابدادند كه نوبتى قحطى درين ديار روى نمود و پادشاه ما از والى بابل درخواست كرد كه كسى بدينجا فرست كه بيمن مقدم او از بلاى غلا خلاص شويم و حاكم بابل دانيال را فرستاده بدعاى آن جناب رشحات سحاب عنايت الهى بر كشتزار اميد ما باران گشت و چون دانيال عليه السلام وفات يافت بدين طريقه كه مشاهده ميكنى او را اينجا گذاشتيم و هرگاه بليه متوجه اين بلده ميگردد بدينجا آمده بدعا و زارى اشتغال مينمائيم تا آن حادثه مرفوع مىشود ابو موسى بعد از استجازه از امير المؤمنين عمر رضى اللّه عنه دانيال را هم در آن ديار بطريقهء سنت مدفون گردانيد و در متون الاخبار مسطور است كه يكى از ملوك همدان كورش نام از والده خود كه از جمله سباياى بنى اسرائيل بود بعد از وقايع مذكور كيفيت عظم شأن و رفعت مكان بيت المقدس و مسجد اقصى را شنيد و بر چگونگى احوال اسرائيليان مطلع شده با اموال بيقياس و سى هزار نفر از استادان بنا و ساير هنرپيشهگان به بيت المقدس شتافت و همت بر تعمير آن بلده و ارتفاع بقاع آن گماشته در عرض سى سال مجموع آنچه بخت نصر ويران كرده بود معمور و آبادان ساخت و اللّه تعالى اعلم و احكم
ذكر عزير عليه السلام
در تفسير مدارك مذكور است كه عزيز اسمى است عجمى و بعجميه و تعريفه امتنع صرفه و چنانچه سابقا مسطور است بقول طبرى ارميا و عزير عبارت از يك پيغمبر است و ارميا عبريست و بعضى ديگر از مورخين را اعتقاد آنكه عزير غير ارميا است و پدرش موسوم بشر خيا بوده و آن جناب را در صغر سن بخت نصر اسير كرده ببابل برد و چون سنين عمر عزير بسرحد اربعين رسيد و از قيد بخت نصر خلاص گرديد حق سبحانه او را به شرف نبوت مشرف گردانيد و آن جناب در ايام ويرانى مساكن بنى اسرائيل در وقتى كه بر جمارى سوار بود و قدرى انجير و انگور و عصير و شير همراه داشت به بيت المقدس يا دير سايرآباد يا دير هرقل رسيد و بار از پشت حمار فروگرفته مركب را بربست و بنشست و بجانب سقفهاء فرود آمده و جدار افتاده نظر كرده گفت
( أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها )
و بخواب رفت خداى تعالى در خواب روح جناب نبوت مآب را قبض فرمود و بعد از انقضاء صد سال باز او را زنده گردانيده فرشتهاى را فرستاد تا از عزير سئوال كرد كه چه مقدار درنگ نمودى در خواب جواب داد كه
( لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ )
آن ملك گفت
( بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلى حِمارِكَ )
و چون عزير عليه السلام بجانب استخوانهاى پوسيده آن درازگوش نگريست ديد كه عظام بهم التيام يافته سمت التحام پذيرفت و پوست بر زبر گوشت رسته حمار زنده گشت آنگاه عزير بر چهارپاى خويش نشسته بميان قوم آمد و كيفيت حال را تقرير كرده بنى اسرائيل نخست سخن آن جناب را تصديق ننمودند و اولاد امجاد عزير نشانيهاى بدن مباركش را ملاحظه فرموده او را