و تعبير آن پرسيد و بعد از عجز ايشان دانيال را حاضر ساخته از خواب فراموش گشته و تعبير آن استعلام نمود و دانيال را بالهام ربانى آنواقعه مكشوف شده بر زبان آورد كه در خواب درختى بلند ديدى كه طيور بر شاخهاى او مأوى گزيده بودند و در سايهاش وحوش آرميده و در اينحال كه تو از حسن و نضارت آن شجره تعجب ميفرمودى فرشتهاى كه تبرى در دست داشت پيدا شد و قصد كرد كه آندرخت را از پاى درآورد ناگاه آوازى آمد كه اين درخت را از بنياد ميفكن اما شاخهايش را بينداز و ملك شاخهاى آن دوحه را بريده وحوش و طيور را متفرق گردانيد و تغييرى فاحش باصل آندرخت راه يافت بخت نصر گفت واقعه من همين بود كه بيان فرمودى اكنون تعبير آن را نيز تقرير فرماى دانيال بر زبان آورد كه درخت توئى و طيور اهل و ولد و لشگر تواند و سباع و وحوش رعايااند و بنا بر عبادت اصنام كه از تو و اتباع تو صدور مييابد غضب الهى متوجه شده فرشته مامور گشته كه تو را هلاك سازد و بعضى از نسل ترا روزى چند بگذارد اما تا ترا معرفت كمال قدرت حضرت احديت حاصل شود هفت سال متصور بصور جميع مخلوقات بر سبيل بدليت خواهى شد بعد از آن نوبت ديگر به شكل شبه برآمده وفات خواهى يافت و پس از انقضاى هفتهاى از تعبير اينخواب ناگاه بتقدير رب الارباب بخت نصر پر برآورده و منقار پيدا كرده مصور به صورت عقاب گشت و پرواز نموده جميع طيور را مسخر ساخت و همچنين در مدت مذكور هرچند روز به شكل يكى از مخلوقات ظهور ميگرد و بالاخره بهيأت پشهء به خانه خويش درآمده قادر بيچون صورت اصلى به دو كرامت فرمود
مصراع
اين طرفه حديثى است اگر راست بود
وهب بن منبه گويد كه چون بخت نصر بهيات بشر معاودت نمود غسلى بجا آورده شمشيرى بدست گرفته بصفه بارگاه خراميد امرا و اركان دولت و سپاهى و رعيت را طلبيده گفت من پيش ازين جمادى را ميپرستيدم كه نفع و ضررى ازو متصور نبود اكنون بوحدانيت حضرت عزت قايل گشته بخداى بنى اسرائيل گرويدم بايد كه شما نيز متابعت من كنيد و فرا موحد و مؤمن نزد من آئيد و بدانيد كه هر كس ازين حكم تخلف ورزد پيكر او را به تيغ تيز ريزريز خواهم كرد و بخت نصر امثال اين سخنان گفته بخلوتخانه درآمد و همان شب از عالم رحلت نمود و بقول طبرى از بدايت ظهور بخت نصر تا وقت وفاتش سيصد سال بود و بعد از وفات بخت نصر پسرش بجاى پدر بنشست و طريق تكبر و عصيان مسلوك داشت و چون او بنارسقر پيوسته ديگرى لواى سلطنت برافراشت دانيال ابن حزقيل و اسيران بنى اسرائيل را رخصت داد تا به بيت المقدس مراجعت فرموده آنچه را از حلى و زيور مسجد اقصى بخت نصر غارت كرده بود همراه برند و در تعمير آن بقعه شرط سعى و اهتمام مرعى دارند اما در اكثر كتب مغازى و سير مسطور است كه ابو موسى اشعرى در زمان امير المؤمنين عمر خطاب رضى اللّه عنه در بلد سوس بخانهاى رسيد كه سنگ بزرگ منقور بهيأت حوضى در آن خانه بود و مردى بلند قامت در ميان آن بر آستان افتاده ابو موسى از مردم آنجا پرسيد كه اين كيست جوابدادند كه اين