مرا بر خواب تو و تعبير آن اطلاع تمام هست و بخت نصر فى الحال دانيال را طلبيده از آن رؤيا استعلام نمود آن جناب فرمود كه در واقعه صنمى مشاهده كردى كه سرش از زر بود و گردنش از نقره و ميانش از مس و ساقهاى پاى او از آهن و قدمهايش از سفال و سنگى از آسمان آمده آن بت را درهم شكست و بادى وزيده هر ذره از اجراى آن صنم را به طرفى برد و آن سنگ بزرگ شده بساط زمين از وى پر گشت بخت نصر استحسان كرده گفت خواب مرا راست بيان فرمودى اكنون در تعبير آن شروع نماى دانيال گفت صنم نمودار ملك است و سر زرين او مانند ملك آرميده تو و گردن سيمين آن كنايت از حكومت پسر تست و ميان آن بت اشارت بملك روميانست و ساقهاى او مشعر بحكومت فارسيان و قدمهاى او مشير به دو عورت كه حكومت روم و فارس كنند و آن سنگ كه بت را فرو كوفت دينى است كه در آخر الزمان بتوسط نبى عربى صلواة اللّه عليه و سلم ظاهر گردد و آن شريعت ناسخ همه اديان باشد و روى زمين را فروگيرد و بخت نصر از دانيال ممنون گشته اركان دولت و اعيان حضرترا برعايت جانب او وصيت كرد و دانيال نوبت ديگر بر معارج دولت و اقبال صعود نموده باز نايرهء رشك و حسد امراء بخت نصر در اشتعال آمده با وى گفتند كه اين اسرائيلى گمان ميبرد كه او را خدائيست مطلع بر امور مخفيه و اكنون ما داعيه داريم كه اگر اجازت فرمائى براى تو معبودى سازيم اعظم از إله او تا از اسرار تو را آگاه گرداند و در سوانح مهمات معاونت نمايد بخت نصر گفت اگر از عهده اين كار بيرون ميتوانيد آمد مضايقه نيست و آن گروه نادان صناعرا جمع كرده بتى عريض طويل از معدنيات ترتيب دادند و افسرى ارزر مرصع بدر و گوهر بر سر آن صنم نهادند و آتشى بلند افروخته خلايق را به سجده بت تكليف كردند و هركس كه ابا نمود به آتش افكندند لاجرم خرمن حيات جمعى كثير از بنى اسرائيل در آن روز بشعلهء بيداد اهل شر و فساد محترق شد در روزيكه عيد نام نهاده بودند و جهت آن بت قربان مينمودند دانيال را بيرخصت بخت نصر با سه نفر ديگر از اهل بيت دانيال اكبر در آتش انداختند و بخت نصر از بام قصر به آنجانب نظر افكنده پنج كس در ميان آتش مشاهده كرد كه يكى از ايشان مانند مرغان دو بال داشت و چهار نفر ديگر را باد ميكرد از ديدن آنصورت رعبتى تمام بر خاطرش استيلا يافته آواز داد كه از ميان آتش بيرون آئيد و رفقاء اربعه بسلامت نزد او رفته بخت نصر پرسيد كه آن شخص كه شما را باد ميكرد كجا رفت دانيال گفت او فرشته بود كه بامر ايزدى ضرر آتش از ما دفع ميفرمود بخت نصر گفت چرا وقتى كه قوم متعرض شما گشتند مرا تنبيه ننموديد كه ايشان را از تعرض مانع آيم گفتند بسبب آنكه كمال قدرت حضرت عزت بر ايشان ظاهر شود و دانند كه قادر مختار دوستان خود را از شر دشمنان چگونه حراست مينمايد و بخت نصر متنبه گشته در اعزاز و اكرام دانيال و رفقاء او بيشتر از پيشتر مبالغه كرد روايتست كه بعد از چندگاه نوبتى ديگر بخت نصر خوابى هايل ديده چون بيدار شد عظماء بابل را كه دعوى كهانت ميكردند طلبيد و از كيفيت واقعه
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 134
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص١٣٤