تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
داده هدهدى كه پيوسته ملازم سرير سليمانى بودى برسم سير پرواز نموده در شهرستان سبا بيكى از ابناء جنس بازخورد و حالات بلقيس را به تمام از وى استعلام فرمود و در وقت غيبت هدهد لشگر به آب محتاج شدند و سليمان هدهد را جهة آنكه خبر كند كه در كدام موضع آب بر روى زمين نزديكتر است طلبداشت و او را غايب يافته بنابر احتياج خلايق به آب و عدم وجدان آن آتش خشم سليمان اشتعال يافت و بر زبان مبارك راند كه اگر هدهد بر غيبت خويش دليلى روشن نيارد او را عذابى سخت كنم يا بقتل رسانم و چون هدهد پيدا شد جناب سليمانى سر او را در ميان دو انگشت مبارك خويش گرفته پيش كشيد و پرسيد كه كجا بودى هدهد جواب داد كه يا نبى اللّه مرا چيزى معلوم گشت كه علم تو بدان محيط نشده و آن خبرى است كه از جانب سبا آورده‌ام سليمان از تفصيل اين اجمال سئوال فرموده هدهد گفت كه چون درين ديار پرواز نمودم شهرى ديدم مشتمل بر بساتين و اشجار و محتوى بر عمارات و نعم بسيار و عورتى بلقيس نام كه پدرش از نسل يعرب بن قحطانست و موسوم بشراحيل و بسلطنت ديار يمن قيام مينمود و مادرش در سلك بنات ملوك جن انتظام داشته فرمانفرماى خلايق اين خطه است و خداوند عز شانه همه اسباب حشمت و شوكت بوى ارزانى داشته از آن جمله تختى دارد كه به خوبى آن در عالم كم‌توان يافت ليكن آن ملكه و اتباع او بپرستش آفتاب قيام و اقدام مينمايند سليمان عليه السلام گفت چرا سجده نميكنند خداى را كه ظاهر ميگرداند چيزهائى را كه مستور است در آسمان و زمين آنگاه هدهد را مخاطب ساخت كه به بينم آنچه بر زبان آوردى راستست يا دروغ و اشارت فرمود تا آصف نامهء قلمى كرد بدين منوال كه
( إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ )
پس سليمان مكتوب را بهدهد داده گفت اين رقعه را ببر و بسوى ايشان افكن و بنگر كه چه ميگويند و بازگرد و هدهد به شهر سبا رفته صباحى كه هنوز بلقيس اركان دولت را بار نداده بود نامه را بر كنارش افكند و بلقيس ازينحالت در بحر حيرت افتاده مدبران ملك را طلب فرموده مكتوب را بديشان نموده بعد از استشاره و استخاره جمعى را برسالت با يك خشت طلا و يكى نقره و بقول طبرى دو عدد خشت طلا و دو عدد خشت نقره و صد غلام و كنيزك كه همه جامهاى مردانه پوشيده بودند و درجى كه در آنجا ياقوت ناسفته بود بدرگاه سليمان فرستاد خيالش آنكه اگر سليمان هديه را رد نمايد و كنيزكان و غلامان را از هم جدا كند و او را معلوم باشد كه در حقه چيست و سفتن آن چگونه است به نبوتش اعتراف نموده در طريق متابعت سلوك نمايد و اگر مهم برعكس بود بموجبى كه صلاح دانند عمل نموده شود هدهد بدرگاه سليمان عليه السلام بازگشته آنچه معلوم كرده بود بعرض رسانيده آن جناب امر فرمود تا ميدانى عريض وسيع را بخشت طلا و نقره فرش انداختند و جاى دو خشت بازگذاشتند و در روزيكه رسولان بلقيس نزديك رسيدند مجلسى عظيم ترتيب داده سليمان بر سرير حشمت قرار گرفت و چون