دوازده سور از سنگ رخام بنياد نهادند و طوايف انس و جن بدان كار اشتغال نموده به اندك زمانى بيت المقدس صورت اتمام يافت و پس از آن ديوان ايام حيات سليمان عليه التحية و الغفران باتمام رسيد و التوفيق من الحميد المجيد
ذكر ضيافت سليمان عليه السلام طوايف مخلوقات را و حديث نمل
چون حشمت و مكنت سليمان عليه السلام درجهء كمال يافت داعيه نمود كه اصناف خلايق را مهماندارى كند و بعد از استجازه از درگاه رزاق على الاطلاق جهة تمشيت اينمهم صحراى وسيع كه يك طرفش به دريا پيوسته بود اختيار فرموده طوايف جن و معشر بشر در آن بيابان مجتمع گشتند و پس از مدتى كه اطعمهء گوناگون از هرچه در حوصله خيال گنجد افزون آماده مهيا شد دابهء از بحر بيرون خراميده نزد سليمان آمده گفت ( اطعمى يا سليمان ) آن جناب فرمود كه بمطبخ رو و آن مقدار طعام كه خواهى بخور آن جانور بمطبخ رفته جميع آن طعامات را به كار برده به خدمت سليمان بازگشت و طلب طعام نمود و سليمان عليه السلام از مشاهده آنحال در بحر تحير افتاده آن دابه گفت ايسليمان از وظيفه هر روزه خود ثلثى يافتهام بقيه را حواله بكه ميكنى سليمان عليه السلام فرمود كه طعامهائيكه به مدت مديد پخته شده بود بيك لحظه خوردى ديگر از عهدهء اطعام تو كه بيرون تواند آمد دابه گفت كسى كه از عهدهء راتبه يك روزه جانورى نتواند بيرون آيد چه ضرورتست كه خود را در معرض مهمانى تمامى مخلوقات ربانى آرد و سليمان عليه السلام ازين سخن متنبه گشت و باعتذار و استغفار اقدام فرمود نقلست كه روزى گذر سليمان عليه السلام بر وادى كه مسكن مورچگان بود افتاد و مهتر آن موران بساط سليمان را در فضاى هوا مشاهده فرموده فرياد برآورد كه اى مورچگان بخانهاى خود درآئيد كه ناگاه سليمان و سپاه او شما را پايمال نكنند و باد اينحديث را به گوش سليمان عليه السلام رسانيده آن جناب متبسم شد و فرمود تا باد بساط را بر زمين نهد و شاه موران را طلبيده از وى پرسيد كه تو ندانستى كه پيغمبر پروردگارم و هرگز مورى را نيازام جواب داد كه يا نبى اللّه برين معنى مطلع بودم اما شفقت مهتران بر كهتران واجبست من ترسيدم كه بىوقوف تو مورى در زير پاى كسى آزرده گردد فرمانفرماى انس و جان را ازين جواب خوش آمد چون عزم رحلت فرمود شاه موران گفت زمانى توقف نماى تا فراخور حال ما حضرى در نظر آرم و مقبول او مسئول افتاده نصف پاى ملخى حاضر ساخت بيت
پاى ملخى پيش سليمان بردن * * عيب است و ليكن هنر است از مورى
قصهء بلقيس
فضلاء سخنپرداز اين حكايت غريب را چنين آغاز كردهاند كه روزى گذر سليمان عليه السلام بر ديار يمن افتاد و جهة آسايش سپاه در مرغزارى بىآب نزول اجلال دست