ميان شما حكم ميگردانيد حكمى ميكردم كه مرضى جانبين ميبود و اين سخن بسمع شريف داود رسيده ولد ارشد را طلبداشت و از وى در باب آن قضيه استفسار نمود و سليمان نخست بسبب رعايت ادب از جواب امتناع فرموده بالاخره گفت كه اغنام را به صاحب حرث ميبايد داد تا از نتايج آن منتفع شود و حرت را به صاحب گوسپند تسليم بايد كرد تا بمرتبه اولش رساند آنگاه ايليا كشت خود را ستاند و يوحنا اغنام را تصرف نمايد و داود از استماع اين حكم مسرور گشته گفت ( لا ينزع اللّه عقلك يا بنى و زادك فهما ) و متخاصمين راضى و شاكر شده برين موجب عملنمودند ديگر آنكه روزى دو عورت كه هريكى كودكى داشتند جهت جامه شستن به فضاى صحرا شتافتند و از فرزندان غافل شده يك طفل را گرگ در ربود و آندو ضعيفه در طفل باقى منازعت كرده هريك بر زبان آوردند كه اين فرزند از منست و بالاخره نزد داود رفته آن جناب بمقتضاى آنكه يكى از آندو عورت طفل موجود را متصرف بود و خصم گواه نداشت حكم فرمود كه طفل تعلق بذو اليد ميدارد و چون خصمين از محكمه بيرون رفتند سليمان را چشم بر ايشان افتاده پرسيد كه پيغمبر خداى مهم شما را چگونه فيصل داد و ايشان كيفيت واقعه را معروض داشتند سليمان كاردى طلبيده كودك را بگرفت و چون سئوال كردند كه با اين طفل چه خواهى كرد جوابداد كه او را دو نيم كرده بهريك از شما نصف جسد او را تسليم مينمايم يكى از آندو زن برين موجب راضى شده ديگرى در گريه افتاد و گفت اين كودك را برفيق من تسليم كن كه من نميخواهم كه او را دو قطعه سازى سليمان فرمود كه فرزند از عورتى است كه بتقطيع او رضا نداد و اين حديث بعرض داود رسيده از كمال كياست ولد رشيد خود متعجب گرديد ديگر آنكه روزى در اثناء سير گذار داود و سليمان عليهما التحية و الغفران بر قومى افتاد كه كودكى در ميان ايشان بود و او را ابن الدم ميگفتند و داود از نام اصلى آن صبى پرسيده جوابدادند كه غير ازين نامى ندارد سليمان عليه السلام با پدر گفت اگر اجازت باشد من حقيقت حال اين كودك را معلوم نمايم داود فرمود كه اختيار تراست و سليمان به منزل شريف مراجعت فرموده باحضار آن قوم اشارت نمود و بعد از تفتيش و تفريق آنفريق بوضوح پيوست كه آن پسر بنابر وصيت پدر موسوم به اين اسم گشته و كرت ديگر سليمان در باب استكشاف آن پسر مراسم اهتمام به جاى آورده چنان معلوم شد كه آنقوم پدر او را بطمع اموال كشتهاند و او در وقت سكرات عورت خود را كه حامله بوده وصيت كرده كه اگر از تو پسرى در وجود آيد او را ابن الدم نام كن و الا بنت الدم و سليمان داود را بر كيفيت واقعه مطلع گردانيده آن جناب فرمود تا اموال مقتول را از آن مردم ستاند و تسليم ورثه كردند و آن گروه ناپاك را بقصاص رسانيدند
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 121
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص١٢١