عنه از حضرت خاتم الانبيا عليه افضل الصلاة انماها روايت كرده كه سليمان را سيصد منكوحه و هفتصد سريه بود و روزى با خود گفت كه امشب با جميع نسوان خويش مباشرت نمايم تا همه حامله شده از هريك پسرى متولد گردد كه در راه خدا جهاد كنند و اين سخن را متعلق بمشيت ايزد سبحانه و تعالى نگردانيد لاجرم از آن عورات غير از يك نفر بار نگرفت و ازو نصف انسانى تولد گرديد كه يك چشم و يك گوش و يك دست و يك پاى نداشت و سليمان عليه السلام از مشاهده آن صورت متاثر گشته آصف وقتى كه والدهء آن پسر نزد سليمان حاضر بود گفت مناسب آنست كه هريك سريرا كه در ميان ما و ايزد تعالى است و غيرى را بر آن اطلاع نيست بر زبان آورده دعا كنيم تا بخشندهء بىمنت اين كودك را صحت كرامت فرمايد و برين جمله بتقديم رسانيده بعنايت ملك منان آن پسر صحيح الاركان شد و محبت او در دل سليمان جاىگير شده اراده كرد كه تكفل و تعهد او را در عهدهء كسى كند و جمعى از جن متعهد تربيت آن پسر شده و سليمان او را بديشان سپرده اين صورت مقبول درگاه احديت نيفتاد و در آن اوقات ملك الموت بامر خالق موت و حيات روح آن كودك را قبض كرده جسد ميت را بر كرسى سليمان انداخت فذلك قوله تعالى
( وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً )
روايت ثانى آنكه ابن عباس رضى اللّه عنه و بسيارى از ائمه اخبار بر آن رفتهاند كه مراد از القاء جسد بر سرير سليمان جلوس صخرهء جنى است بر تخت سلطنت و دور افتادن آن جناب مدت چهل روز از مسند خلافت مجملى از اينواقعه آنكه سليمان يكى از ملوك جزاير را كه بعبادت اصنام قيام مينمود بقتل رسانيده دختر او را كه در غايت صباحت و ملاحت بود عقد فرمود و آن جميله پيوسته در فراق پدر قلق و اضطراب ميكرد بالاخره يكى از شياطين صورتى مشابه پدر او تراشيده منكوحهء سليمان آن بت را در خانه نهاده بپرستش آن مشغول شد و چهل روز اين صورت متمادى گشته آصف بر كيفيت حال اطلاع يافته سليمان را تنبيه نمود و آن جناب على الفور به خانه دختر ملك جزيره رفته صنم را درهم شكست و بقدم اعتذار و استغفار پيشآمده در صومعهء بر زبر خاكستر نشست و در آن ايام در وقتى كه بقضاء حاجت ميرفت بدستور معهود انگشترى خود را بجراده كه در سلك كنيزكان حرم انتظام داشت سپرد و صخرهء جنى مصور به صورت سليمان بر جراده ظاهر گشته خاتم را از وى ستاند و بر تخت سليمان قرار گرفت و چون سليمان از مستراح بيرون آمده انگشترى طلبيد و بتقدير الهى بشرهء او در نظر جراده متغير نمود گفت خاتم بسليمان تسليم كردم و آن جناب اكنون بر تخت نشسته است سليمان دانست كه بواسطهء كردار ناپسنديدهء دختر ملك جزيره مالك الملك على الاطلاق خاتم سلطنت را بانگشت ديگرى درآورده لاجرم ترك طالب انگشترى كرده سرگردان شد و پس از روزى چند با جمعى از صيادان در آميخته بصيد ماهى اوقات ميگذرانيد تا قادر مختار بار ديگر خاتم را بوى رسانيد بيان اين سخن آن است كه در آن اوان كه صخرهء جنى بر سرير سلطنت نشسته بود مخالف شرع و عرف از وى احكام صادر ميشد خلايق