تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
تو متكفل ميشوى كه اگر من بوحدانيت حضرت عزت و نبوت تو اعتراف نموده سالك سبيل عبادت گردم خداى تعالى مرا به اين بهشت رساند ذو الكفل گفت بلى و بالتماس ملك درين باب وثيقه نوشته تسليم فرموده آنگاه كنعان غسل كرده و جامهاى پاك پوشيده و كلمهء طيبه شهادت بر زبان رانده و بتعليم احكام شريعت پرداخته صيام ايام و قيام ليالى را شعار و دثار خود ساخت بلكه هم در آن چند روز از سر ملك و مال درگذشت و پنهان از قوم باحبار و رهبانيين و سالكان طريق يقين ملحق گشت و بعضى از امرا و لشگريان از عقب كنعان شتافته و او را دريافته بدستور معهود پيش روى او سر نياز بر خاك سودند كنعان ايشان را از آن حركت منع نموده گفت بدانيد كه من بيگانگى پروردگار عالميان ايمان آورده‌ام بايد كه شما نيز متابعت من نمائيد تا راه راست يابيد و آنجماعت نصيحت او را بسمع رضا اصغا نموده زبان بكلمهء توحيد جارى گردانيدند و هم در آن اوان كنعان پهلو بر بستر ناتوانى نهاده كتابتى را كه ذو الكفل به دو نوشته بود و ضمان بهشت جاودان شده بملازمان خود سپرده وصيت نمود كه آن صحيفه را با او در قبر نهند و چون ملك فوت شد آنجماعت بموجب وصيتش عمل نموده فرشته‌اى همان روز بفرمان الهى آن نوشته را از قبر بيرون آورده بذو الكفل كه از وهم كفار در زاويه اختفا بود رسانيده گفت ايزد تعالى ميفرمايد كه ما به محض عنايت خود بدانچه از كنعان متكفل شده بودى وفا كرديم و بجميع اولياء و اهل اطاعت خويش برينموجب بتقديم ميرسانيم بعد از آن ذو الكفل بميان مردمان رفته فى الحال جمعى از متابعان كنعان آن جناب را گرفته گفتند كه تو اعتقاد پادشاه ما را بفساد آورده با او غدر كردى ذو الكفل جواب داد كه من ملك را از طريق غوايت بجاده هدايت رسانيده متكفل آنشدم كه خداى تعالى او را بجنت رساند و كنعان درين روز فوت شده و ملازمان او بموجب وصيتش صحيفه‌اى را كه در باب تكفل خود نوشته بودم با او در قبر نهادند و حضرت غافر الذنوب چنانچه كفيل شده بودم كنعان را ببهشت رسانيده آن صحيفه را به من باز فرستاد آنگاه آن نوشته بآنمردم نمود و گفت شما از اضرار من دست بازداريد تا وقتى كه اصحاب شما كه از عقب ملك رفته‌اند بازآيند اگر بعد از آمدن ايشان صدق سخن من بر شما ظاهر شود متابعت من نمائيد و الا آنچه مقتضاى راى شما باشد بتقديم رسانيده آن جماعت را اين سخن معقول افتاده ذو الكفل را در مجلس بازداشتند تا مردمى كه از عقب كنعان رفته بودند بازآمدند و آنطايفه چون كيفيت فوت ملك را چنانچه واقع بود از ذو الكفل شنودند و آن صحيفه را ديدند گفتند آنچه ذو الكفل ميگويد حق و راستست و اين همان كتابتست كه با او در قبر نهاده بوديم لاجرم آن مردم بقدم اعتذار پيش‌آمده در آن روز صد و بيست هزار كس بذو الكفل گرويدند و دست در دامان متابعتش زده ترك عبادت اصنام و اوثان كردند و ايضا ذو الكفل وصول آنطايفه را بجنت اعلى تكفل نمود و ايشان را تعليم شرايع و احكام اسلام فرمود و بدين اسباب ايزد تعالى آن جناب را ذو الكفل خواند و آنقوم را بجنات عدن رساند مدت عمر ذو الكفل عليه السلام هفتاد و پنج سال بود .