و از ما چه ميجوئيد جوابدادند كه صاع ملك را گم كردهايم و هركه آن را بما آرد يك شتر وار گندم به او دهيم
( تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ وَ ما كُنَّا سارِقِينَ )
فرستادگان يوسف فرمودند كه اگر اين صاع از ميان متاع يكى از شما پيدا شود جزاى آنكس چه باشد جوابدادند كه از بار هركس كه صاع بيرون آيد جزاء آن خيانت را او كشد و چند گاه در خدمت صاحب مال باشد بعد از آن مصريان نخست اوعيه برادران بنيامين را طلبيدند بالاخره صاع را از بار او بيرون آوردند و اسباط سر خجالت پيش افكنده خدام يوسف بنيامين را باز گردانيدند تا بطريق شريعت ابراهيم دو سال در مقام رقيت او را نگاه دارند و برادران نيز بحسب ضرورت مراجعت نموده در مجلس صديق بر زبان آوردند
( إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ )
و علما در باب سرقت يوسف وجوه متعدده گفتهاند از آن جمله يكى قضيه كمر است بر وجهى كه در بدايت اينحكايت مسطور گشت ديگر آنكه برخى بران رفتهاند كه نوبتى آن جناب گوسفندى از رمه بگرفت و بمستحقى داد القصه اگرچه بر خاطر عاطر يوسف عليه السلام آن سخن گران آمد اما چيزى از آن معنى ظاهر نكرد و گفت
( أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ )
آنگاه اسباط به زبان تضرع و زارى و نياز عرض داشتند كه اى عزيز پدر ما پيريست در غايت بزرگى و مدتيست كه بسبب مفارقت يك فرزند در كنج تنهائى نشسته و ابواب فرح و سرور بر روى خود بسته و ما با او عهد پيمان در ميان آوردهايم كه بنيامين را بسلامت به دو رسانيم حالا اگر او را اينجا گذاشته به خدمت او رويم بكدام چشم در او نگاه توانيم كرد اميد آنكه يكى از ما را عوض بنيامين نگاهدارى و او را اجازت مراجعت فرمائى يوسف فرمود معاذ اللّه كه بىگناهى را بجاى گناهكارى بگيرم و من همان كس را مؤاخذه مىنمايم كه متاع خود را دربار او يافتهام و چون مهم اخوان بتواضع و حلم از پيش نرفت آغاز خشونت و غلظت نموده روبيل كه بزرگترين ايشان بود پيش رفت و حال آنكه از غايت استيلاء غضب مويها بر اندامش راست ايستاده از پيراهنش سر بيرون كرده بود و نزديك يوسف عليه السلام رسيده گفت ايعزيز خشم بمثابهء بر من مستولى شده كه اگر صيحهء زنم تمام شنوندگان در زمره مردگان انتظام يابند بنيامين را به من تسليم كن و الا از من امرى صادر شود كه تداركپذير نباشد و چون صدق سخن او بر ضمير صديق ظاهر بود با او آغاز چربزبانى فرمود تا بنشست آنگاه پسر خود افرائيم را اشارت نمود كه آهسته از عقب اعمام خود درآمده دست بر پشت روبيل ماليد چه خاصيت اولاد يعقوب آن بود كه هرگاه يكى از آنقوم دست به بدن ايشان رساندى غضبشان انطفا پذيرفتى و چون يوسف ديد كه صورت حرارت روبيل تسكين يافت فرمود كه من بنيامين را باز ندهم هرچه ميخواهى ميكن روبيل قصد كرد كه آوازى برآرد مطلقا آوازش برنيامد و حيرت بر وى غالب گشته گفت ظاهرا شخصى از آل ابراهيم دست به بدن من رسانيده كه نايره غضب من فرو نشست در تاريخ طبرى مسطور است كه چون صاع را نزد يوسف آوردند و اسباط حاضر شدند صديق دست بر آن جام زده گفت اين صاع ميگويد شما دوازده برادر بوديد و يكى