تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
اين نوبت بنيامين را همراه ما گردانى تا صدق مقالات ما نزد عزيز به تحقيق پيوندد و چنانچه وعده كرده يك شتروار گندم زياده بما دهد و شمعون را بمارد فرمايد و ما قبول مينمائيم كه در محافظت بنيامين به قدر امكان سعى فرمائيم و اگر او را همراه نبريم ديگر عزيز غله بما انعام نخواهد كرد اسرائيل عليه السلام از قبول اين التماس ابا فرمود و پس از مبالغه فراوان بر زبان آورد كه قواعد ميثاق و پيمان بايمان مؤكد سازيد كه در مراقبت بنيامين از خود به تقصير راضى نشويد تا او را مصاحب شما گردانم و ايشان بر آن موجب عملنموده يعقوب آن التماس را بعز اجابت مقرون گردانيد و گفت
( فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ )
آنگاه ايشان را وداع كرده جهة دفع اصابه عين الكمال فرمود كه چون بمصر رسيد همه از يك دروازه به شهر در نيائيد ( لا تدخلوا من باب واحد و ادخلو من ابواب متفرقه ) و يعقوب عليه السلام درين نوبت رقعه بعزيز مصر نوشته دستاريرا كه از ابراهيم عليه السلام ميراث يافته بود برسم هديه ارسال داشت و اسباط روى به راه آورده چون به مقصد رسيدند بنابر فرموده پدر متفرق به شهر درآمدند و به همان سراى شمعون نزول كرده صباح روز ديگر هر يازده برادر بدرگاه يوسف رفتند و صديق از وصول برادران و آوردن كتابت و تحفهء از نزد مقيم بيت الاحزان خبر يافته نظم
ز شادى برافروخت رويش روان * * چو گل در بهاران بخنديد از آن
و فى الحال اشارت فرمود كه اخوان را درآورده در مجلس مناسب بنشاندند و مراسم پرسش و نوازش مرعى داشته از مطالعه مكتوب پدر بزرگوار و مشاهده دستار جد عاليمقدار بغايت مبتهج و مسرور گشت و چون وقت كشيدن طعام شد يوسف عليه السلام به پس پرده خراميده فرمود تا هردو نفر از برادران را بر يك مايده نشاندند و بنيامين تنها مانده يوسف او را پيش خود طلبيد و در خوان خاصه شريك ساخت و بقولى خود را بر وى ظاهر گردانيده گفت من جهة نگاه داشتن تو فكرى بصواب خواهم كرد و ابن يامين اظهار فرح و سرور بسيار نموده صديق او را باخفاء آنصورت وصيت فرمود و در تاريخ حافظ ابرو مسطور است كه در كرت ثانى كه اسباط بمصر آمده بعز ملاقات يوسف فايز شدند صديق روزى بديشان گفت من خطى دارم بلغت عبرى و از مصريان كسى به خواندن آنعالم نيست طريقهء آنكه آن مكتوب را مطالعه نموده مضمونش را بيان كنيد برادران انگشت قبول بر ديده نهاده يوسف عليه السلام تمسك بيع خود را كه از مالك بن ذعر ستانده بود بديشان نمود اولاد يعقوب چون در آن كاغذ كه بحقيقت روزنامه عمل ايشان بود نظر كردند انفعال عظيم باحوال ايشان راه يافته بيت
نى خطى زان خط توانستند خواند * * نى حديثى نيز دانستند راند
القصه چون اسباط از رنج راه برآسودند يوسف عليه السلام خلع فاحره و غلة وافره بايشان ارزانى داشته يكى از محرمان را گفت تا صاع را پنهان دربار بنيامين نهاد و همه را اجازت معاودت داد و بعد از آنكه اسباط از مصر اندك مسافتى بجانب كنعان طى كردند جمعى از خدام صديق از عقب رسيده آواز برآوردند
( أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ )
يعنى اى كاروانيان شما دزدانيد اخوان از شنيدن اين سخن در تحير افتاده گفتند چه ميگوئيد