تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 69

مساهمون:

ص٦٩
كه حجلهء مرادش بود درآمد نظم
پرستاران همه پيشش دويدند * * سر و افسر همه پيشش كشيدند * خروشان از جمال دلفريبش * * بزركش جامها دادند زيبش *
چو فراش سپهر فيروزه فام پردهء مشكين شام را نقاب رخسار عروس آفتاب گردانيد و مشعلهء ماه و شموع انجم را مانند مردم ديده و ديدهء مردم برافروخته ساخت و اين سبز طارم روشن گرديد يوسف آن حجله را بنور حضور خود بسان روز منور ساخته و زليخا را بر فراش اختصاص جاى داد و به نظر مرحمت در آن جمال خورشيد مثال نگريسته بكليه مهر حقهء سيمينش برگشاد بيت
چو يوسف گوهر ناسفته را ديد * * ز باغش غنچهء نشكفته را چيد * به دو گفت اين گهر ناسفته چون ماند * * گل از باد سحر نشكفته چون ماند بگفتا جز عزيزم كس نديد است * * ولى او غنچه باغم نچيده است
و اين معنى موجب ازدياد مودت و اتحاد يوسف عليه السلام شده بخشندهء بىمنت او را از زليخا دو پسر كرامت كرد افرائيم و ميشا
( ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ ) *

گفتار در بيان ظهور قحط در ميان مردم و تشريف آوردن اسباط به مصر جهة طلب گندم

نقلهء غرايب روايات و حملهء عجايب حكايات چنين آورده‌اند كه يوسف صديق عليه السلام در آن هفت سال كه ابواب مرحمت و مكرمت حضرت ذو الجلال مفتوح بود در اجتماع غلات و حبوبات به قدر طاقت و سعى اهتمام فرمود و چون ايام وسعت معيشت بنهايت رسيد و روزگار راحت و فرحت منقضى گرديد بلاء قحط و غلا بمرتبهء شايع گشت كه هرگز بنى آدم بدان شدت حالتى مشاهده نكرده بودند و محنت جوع و گرسنگى بمثابهء استيلا يافت كه از به دو ايجاد عالم طوايف امم بدان صعوبت بليهء بخاطر نياورده بودند نظم
غوغاى غلا بسر برآمد * * قحط از در آهنين درآمد * نى قحط مگو كه اژدهائى * * بر هر طرفى ازو بلائى
رعاياى ريان بلكه تمام مصريان در سال اول ذخاير خود را صرف نمودند و در سال دوم هرچه از جنس طلا و نقره و جواهر و ساير اشياء نفيسه داشتند بيوسف عليه السلام داده گندم عوض ميستاندند و آخر الامر مهم منجر به آن شد كه در سنهء سادسه و سابعه زن و فرزند خويش را در معرض بيع آوردند بلكه نفوس خود را در بهاى گندم بصديق فروخته خط بندگى ميدادند بيت
آنچنان تنگ شد برايشان كار * * كادمى شد چو گرگ مردم‌خوار
و چون در كنعان نيز زحمت جوع در معده‌ها شيوع يافت و اولاد يعقوب شنيدند كه عزيز مصر در انبار باز كرده گندم بمردم ميفروشد از پدر اجازت طلبيده جزوى بضاعت برداشته بمصر آمدند و در روزيكه يوسف عليه السلام بر تخت عزت و حكومت نشسته بود و مانند ملوك مصر اثواب حرير و ديبا پوشيده و عصابهء مرصع به پيشانى بسته بعز دستبوس معزز گشتند و صديق اخوان را شناخته ايشان بنابر طول مدت
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 69 | غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )