باب مبالغه نمودند و يوسف از وهم ايشان آن مدعا را انكار نكرد بلكه زبان الهام بيان باقرار گشاد اهل كاروان آن دعوى كاذب را آخر الامر مقرون بصدق پنداشتند و اخوان در صدد بيع يوسف آمده مالك بن ذعر آن افتخار احرار را بدرمى چند ناسره كه عدد آن بروايت اقل ده و بقول اكثر صد و بيست و بمذهب مشهور هفده بود بيع نمود و شمعون در آن باب تمسكى نوشته تسليم مالك فرمود بيت
وزان پس كاروان محمل بهبستند * * به قصد مصر در محمل نشستند
و پس از طى مراحل و قطع منازل در حوالى آنديار نزول كرده چون از رنج راه برآسودند در عاشر محرم الحرام به شهر درآمدند و پس از انقضاى سه روز مالك بن ذعر يوسف را بمعرض بيع درآورد وصيت كمال حسن و جمال صديق در مصر اشتهار يافته بلكه تمام آن شهر از پرتو نور جبين خورشيد قرينش سمت اضاءت پذيرفته ساعت بساعت خريدارانش در ازدياد بودند و لحظه بلحظه مشتريان در بهاء آنماه تابان مىافزودند نظم
يكى شد زان ميانه اول كار * * بيك بدره زر سرخش خريدار *
خريداران ديگر رخش راندند * * بمنزلگاه صد برده رساندند *
بر آن افزود دولتمند ديگر * * به قدر وزن يوسف مشك اذفر *
بدين قانون ترقى مينمودند * * ز انواع نفايس ميفزودند
بالاخره قطفير كه نايب وزير پادشاه مصر ريان بن الوليد بود و او را عزيز ميگفتند بتحريك منكوحهء خويش زليخا قيمت آن گوهر بىبها را مضاعف ساخته بيت
خريداران ديگر لب ببستند * پس زانوى نوميدى نشستند
و چون عزيز صديق را بخريد مالك بن ذعر كه بر شرف نسب و وفور حسب آن جناب اطلاع يافته بود دست و پايش را ببوسيد و مراسم اعتذار بتقديم رسانيد و يوسف عليه السلام تمسك برادران خود را از مالك ستانده و او را وداع كرده روى به خانه عزيز آورد
گفتار در بيان اسم و نسب زليخا و قصهء تعشق او نسبت به آن در درياى اصطفى
بروايت اكثر علماء زليخا راعيل نام داشت و پدرش را كه از اعيان مصر بود رعاعيل ميگفتند و بقولى زليخا مسمى بفكا و پدرش موسوم به بيوش بود اما حضرت جناب افضل الانامى مولانا عبد الرحمن جامى در يوسف زليخا مرقوم كلك بلاغت انتما گردانيدهاند مثنوى
چنين گفت آن سخندان سخنسنج * * كه در گنجينه بودش از سخن گنج *
كه در مغرب زمين شاهى بناموس * * هميزد كوس شاهى نام طميوس *
زليخا نام زيبا دخترى داشت * كه با او از همه عالم سرى داشت
و باتفاق جميع ائمه اخبار زليخا در كمال حسن و جمال بود و بصباحت رخسار و ملاحت گفتار از ساير پرى پيكران آنزمان ممتاز مينمود نظم
قدش نخلى ز رحمت آفريده * * بگلزار لطافت سركشيده *
ز بستان ارم رويش نمونه * درو گلها شكفته گونه گونه *
نظربازان بجان كرده پسندش * * ز گل جان ساخته تعويذ بندش