تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
رفته بمواصلت زليخا به قدر امكان ترغيب نمودند و بزندان تهديد دادند صديق از قبول آن ملتمس سر باز زد و گفت مرا زندان از كيد و مصاحبت زنان خوشتر است و ايشان مأيوس از خدمت يوسف پيش زليخا آمده گفتند مناسب چنان مينمايد كه او را بزندان فرستى تا چندگاهى محنت و رياضت كشيده گردنش نرم شود و سر بحيز متابعت تو درآورد و زليخا اين سخن را بسمع رضا اصغا نموده بانواع وسوسه و فريب عزيز را برآنداشت كه يوسف را بزندان فرستاد و صديق آنخانهء ظلمانى را بيمن مقدم شريف نورانى گردانيد شعر
چو مردان در مقام صبر بنشست * * بشكر آنكه از كيد زنان رست
و هرگاه كه از اداى وظايف طاعات فراغت مييافت بدلجوئى زندانيان و تعبير خوابهاى ايشان مشغول ميشد بيت
شدند از مقدم آنشاه خوبان * * همه زنجيريان زنجيركوبان
اما زليخا چون از آن آفتاب عالم‌آرا دور افتاد از حبس يوسف پشيمان گشته آغاز اضطراب و بىطاقتى كرد بيت
چو خالى ديد از آن گل گلشن خويش * * چو غنچه چاك زد پيراهن خويش
و در غايت حزن و ملال اوقات ميگذرانيد تا آنزمان كه بشرف مواصلت يوسف عليه السلام رسيد .

گفتار در بيان مخلص يوسف عليه السلام از زندان و نشستن بر سرير عزت مصر و نيابت ملك ريان و ذكر تزويج زليخا

بروايتى كه مشهور است بين العلماء كيفيت اين حكايت چنانست كه در آن اوان كه يوسف بزندان درآمد شرابدار و خوان سالار پادشاه مصر ريان بن وليد كه از قبيلهء عمالقه بود بجريمه‌اى متهم گشته هردو را به آن مجلس آوردند و آن‌دو جوان چون مشاهده كردند كه گاهى بتعبير خواب مىپردازد و آنچه ميگويد موافق تقدير مىافتد از براى امتحان هريك خوابى ساختند و نزد صديق آمده شرابدار گفت من در واقعه ديدم كه سه خوشهء انگور به نظر درآمده آن را فشردم و خوانسالار عرض نمود كه من مشاهده كردم كه خوانى پر نان بر سر دارم و مرغان هوا آن نان را از من مىربايند و يوسف افشاى تعبير اين دو خواب را تأخير انداخته سخن ديگر در ميان آورد و بعد از الحاح و مبالغه گفت كه خواب ساقى دلالت بر آن مىكند كه پس از انقضاى سه روز از حبس خلاص شده نوبت ديگر بعز نيابت ملك فايز گردد و خواب خوانسالار مشعر است به آنكه او را بردار كشند آن‌دو تن بعد از استماع اين سخن گفتند كه ما اين واقعات را ساخته بوديم صديق جواب داد كه قلم قضا برين منوال جارى گشته و اين تعبير تغيير نخواهد يافت و چون سه روز بگذشت خوانسالار را بردار كشيدند و شرابدار باز بمنصب خود رسيده بملازمت ريان شتافت و يوسف در وقت وداع با ساقى گفت مرا نزديك پادشاه خود يادآور و بنابر آنكه صديق استعانت از غير كرد هفت سال اين ملتمس بر خاطر ساقى فراموش گشت و چون ايام مشقت يوسف بنهايت انجاميد شبى ريان بن الوليد در خواب ديد كه هفت گاو فربه پيدا شده متعاقب هفت گاو لاغر نيز