گوسفندى آلوده بيگاهتر متوجه منزل پدر شدند و يعقوب چون در آن روز مشاهده نمود كه آمدن اولاد امجاد از دستور معهود تجاوز نمود آغاز اضطراب فرموده باستقبال ايشان روانگشت و بر بالاى تلى توقف كرده انتظار ميكشيد و پس از آنكه آفتاب مانند رخسار عالمتاب يوسف در چاه مغرب منزل گزيد و جهان بسان سراچهء دل عاصيان تاريك گرديد اسباط نزديك پدر رسيده فرياد وايوسفا به گوش متوطنان عالم بالا رسانيدند و يعقوب از ملاحظهء اينحال و استماع اينمقال بيهوش گشته از پاى درافتاد و چون آن جناب را فى الجمله افاقتى دست داد يوسف را طلبيده برادران باتفاق گفتند كه ما باسب تاختن و تير انداختن مشغول شديم و يوسف را نزديك متاع خود گذاشته بوديم كه ناگاه گرگى قصد جان او نموده بدن نازنينش را بخورد يعقوب كه اينخبر محنت اثر را شنيد در بحر اندوه افتاده آنشب تا صباح بناله و زارى و گريه و بيقرارى اشتغال داشت و چون پيراهن خون آلود يوسف را پيش اسرائيل آوردند در آن نگريسته ديد كه مطلقا پاره نشده لاجرم اولاد را مخاطب ساخته گفت غريب گرگى بوده كه يوسف را خورده پيراهنش را ندريده
( بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ )
و بروايتى برادران يوسف گرگى را گرفته و دهنش را به خون ملوث كرده پيش يعقوب آوردند و او را به خون يوسف متهم ساختند اسرائيل عليه السلام در آن گرگ نگريسته گفت توئيكه ثمرة الفؤاد مرا خوردهء گرگ به زبان فصيح و بيان صريح گفت يا نبى معاذ اللّه كه از من اين عمل صادر شده باشد و چون ما را يار او مجال آن نيست كه بحوالى رمهء تو آمده در گوسفندان تو تصرف نمائيم چگونه به خون فرزند عزيزت دهن آلائيم لاجرم يعقوب عليه السلام زبان بعتاب فرزندان گشاده گرگ را مطلق العنان ساخت القصه چون يوسف عليه السلام سه شبانهروز در آنچاه بسر برد كاروانى كه از مدين بمصر ميرفتند و رئيس ايشان مالك بن ذعر خزاعى بوده راه گم كرده قائد قضا آن سوداگران را بسر آنچاه آورد و بنابر آنكه روز به آخر انجاميده بود همانجا نزول نمودند نظم
چو چارم روز ازين فيروز خرگاه * * برآمد يوسف شب رفته در چاه
غلام مالك كه بشير نام داشت جهة كشيدن آب دلو در آنچاه فرو گذاشت بيت
بيوسف گفت جبريل امين خيز * * زلال رحمتى بر تشنگان ريز
و يوسف خورشيد لقا را از حضيض چاه ببرج دلو تحويل نمود و بشير بامداد روح الامين او را بركشيد و چون چشمش بر روى يوسف افتاد چگويم كه چه ديد لاجرم فرياد از ميان جانش برآمده گفت بيت
بشارت كز چنين تاريكچاهى * * برآمد بس جهانافروز ماهى
و اهالى كاروان برو جمع گشته در شكل و شمايل يوسف عليه السلام واله و حيران شدند و منبهى كه اسباط در آن نواحى بازداشته بودند تا اگر حاملهء زمين آنچنين مشترى جبين را ظاهر كند ايشانرا مطلع گرداند به تعجيل هرچه تمامتر اينخبر را ببرادران يوسف رسانيده و اسباط مانند برق و باد بجانب كاروان شتافته و با مالك بن ذعر و كاروانيان ملاقات نموده گفتند اين شخص بندهء ماست و چند روز است كه گريخته و ما هرچند او را جستهايم تا غايت نيافتهايم كاروانيان نخست از قبول اين سخن گردن پيچيدند و چون اسباط درين