تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 66

مساهمون:

ص٦٦
امام جعفر الصادق عليه الرحمة و الرضوان كلمهء
( وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها )
را اين معنى فرموده است كه چون زليخا در قصد مباشرت با يوسف مبالغه نمود و صديق قاصد قتل او شد و همچنين علماء تفسير در باب رؤيت يوسف برهان سبحانى را وجوه متعدده گفته‌اند قول اشهر آنكه در آنخلوت نظر يوسف بر پردهء افتاد كه در يكى از اطراف آنخانه كشيده بودند و از زليخا پرسيد كه آن پرده از بهر چيست زليخا جواب داد كه آن پرده را بر روى بتى كه معبود منست كشيده‌ام تا مرا درين كار كه مىبينى نه‌بيند و يوسف از زليخا اعراض كرده گفت تو از بتى كه نه سمع دارد و نه بصر شرم ميدارى من چگونه از حى اكبر شرم ندارم و قولى آنكه ندائى به گوش حضرت يوسف رسيد ( كه انت مكتوب فى زمرة الانبيا فتعمل عمل السفهاء ) و بر هر تقدير يوسف بعد از ظهور برهان ملك قدير خود را از دست زليخا خلاص كرده از آنحجره بيرون دويد و زليخا از عقبش روان گشته بدربند هفتم بوى رسيد و پيراهن يوسف را گرفته چنان كشيد كه پاره شد در آنحال عزيز را در بيرون دربند نشسته يافتند و زليخا از غايت انفعال فرياد برآورد كه ايعزيز چه باشد جزاى كسى كه بحرم تو بدى انديشد مگر آنكه بزندان برده شود يا بعذابى دردناك تعذيب كرده آيد و عزيز انگشت حيرت بدندان گزيده صديق جهة رفع تهمت كيفيت واقعه را براستى تقرير فرمود و عزيز سخن يوسف را حمل بر غرض كرده خواست كه آن جناب را متأذى سازد اما در آن اثنا بالهام ايزد تعالى كودكى شيرخواره بسخن درآمد و گفت اگر پيراهن يوسف از پيش دريده گناه اوست و اگر از پس پاره شده جرم زليخا است و عزيز احتياط پيراهن نموده چون ديد كه از پس دريده است صديق را عذر خواهى كرد و نسبت بزليخا سخنان ملامت‌آميز بر زبان آورد و اين قصه در ميان نسوان مصر شهرت يافته زبان طعن و تشنيع بر زليخا گشادند شعر
كه شد فارغ ز هر ننگى و نامى * دلش مفتون عبرانى غلامى * عجب تركان غلام از وى نفور است * * ز دمسازى و همرازيش دور است * زليخا چون شنيد اين داستان را * * فضيحت خواست آن ناراستان را
و جشنى عظيم ترتيب داده عوراتى را كه در حبالهء نكاح ساقى و خوانسالار و حاجب و مير اخور و صاحب السجن پادشاه بودند با جمعى ديگر از نسوان مصريان احضار فرمود و بعد از كشيدن و خوردن اطعمهء فراوان و جمع آوردن سفره و دستار خوان زليخا در دست هريك از آن زنان نارنجى و گزلكى نهاد شعر
بديشان گفت پس كى نازنينان * * ببزم نيكوئى بالا نشينان * چرا داريد زينسان تلخ كامم * * بطعن عشق عبرانى غلامم * اجازت گر بود آرم برونش * برين انديشه گردم رهنمونش * همه گفتند كز هر گفت و گوئى * * بجز وى نيست ما را آرزوئى
لاجرم زليخا فرمان داد تا يوسف از خانه بيرون آيد و آن محفل را از پرتو رخسار آفتاب آثار بيارايد و چون صديق بيرون خراميده نقاب از چهرهء عالمتاب برافكند طاعنان زليخا متفق اللفظ و المعنى او را معذور داشته بجاى ترنج دستهاى خود را بريدند و فرياد بر آوردند ( ما هذا الا ملك كريم ) آنگاه آنزنان كف بريده و گريبانهاء دريده بمنازل خويش مراجعت نمودند و دو نفر از ايشان ساعتى در منزل زليخا توقف كردند و نزد يوسف