بر تعبير خواب اطلاع يافته و از رشك و حسد ساير فرزندان انديشه كرده يوسف را باخفاء آن صورت وصيت ميفرمود و در باب محبت و رعايتش مهما امكن مبالغه مينمود و چون اسباط نهايت مودت والد بزرگوار خود را نسبت ببرادر كهتر مشاهده كردند و كيفيت رؤياء يوسف را شنودند نايرهء غيرت و عصبيت در بواطن ايشان اشتعال يافته قاصد ايذاء و اضرار برادر عاليمقدار گشتند و جزء اخير خواب علت قصد اخوان شد كه شبى يوسف عليه السلام در خواب ديد كه يازده ستاره با ماه و آفتاب او را سجده كردند و صباح اين رؤيا را بعرض يعقوب عليه السلام رسانيده آن جناب بار ديگر قرة العين خود را بكتمان آنواقعه از اخوان امر فرمود و برادران ازين خواب نيز واقف گشته بجد هرچه تمامتر متوجه آنشدند كه يوسف را از نظر يعقوب عليه السلام دور اندازند آنگاه نزد پدر آمده بابرام تمام ازو رخصت طلبيدند كه يوسف عليه السلام را بگشت صحرا برند يعقوب دست رد بر سينهء ملتمس ايشان نهاد و فرمود كه ميترسم كه اگر يوسف را همراه شما بصحرا فرستم او را گرگ بخورد مثنوى
از آن ترسم كزو غافل نشينيد * * ز غفلت صورت حالش نه بينيد *
درين ديرينه دشت محنتانگيز * * كهن گرگى برو دندان كند تيز
بعضى از علماء آوردهاند كه اين سخن بنابران از يعقوب صادر شد كه در بيابان كنعان گرگان درنده بسيار بودند و برخى گفته كه آن جناب بخواب ديده كه ده گرگ قصد يوسف كرده هلاكش ساختند و بر هر تقدير چون كرت اول ملتمس اسباط مبذول نيافت پيش يوسف رفته و بانواع سخنان محبتآميز و كلمات مودتانگيز آن جناب را فريفته بتماشاى صحرا مايل گردانيدند و باز به خدمت يعقوب عليه السلام شتافته و التماس خود را مكرر ساخته يعقوب كرت ديگر آنسخن را بسمع قبول جاى نداد اما در آن اثنا يوسف بمجلس شريف پدر آمده و بمبالغه تمام رخصت طلبيده آنمقدار الحاح نمود كه يعقوب عليه السلام طوعا و كرها او را شرف اجازت ارزانى داشت و اسباط صباحى كه فضاى سپهر خضرا از نور طلعت يوسف زرين لقاء خورشيد منور شد يوسف را مصحوب خود گردانيده متوجه صحرا گشتند و چون مقدارى مسافت طى كردند به قدر مقدور در جور و جفا و تعذيب و ايذاء آن آفتاب عالمآرا كوشيده قصد جانش فرمودند و بالاخره بنابر استصواب يهودا آن در درياى اصطفا را برهنه ساخته در چاهى كه سه فرسخى كنعان بود و بقول اكثر هفتصد گز و بروايت اقل هفتاد گز عمق داشت انداختند و سر آن را به سنگ گران محكم ساختند نظم
برون از آب درچه بود سنگى * * نشيمن ساخت يوسف بيدرنگى *
چه دولت يافت آخر بنگر آن سنگ * * كه كان گوهرى شد بس گران سنگ
و جبرئيل امين بفرمان رب العالمين از اوج سدرة المنتهى به حضيض آنچاه شتافته بتسلى خاطر همايون يوسف پرداخت و بدن بىبديلش را به پيراهن ابراهيم كه يعقوب آن را مانند تعويذ بر كتف يوسف بسته بود به پوشيد بيت
بتسكين دادن جان حزينش * * نديم خاص شد روح الامينش
و اسباط در وقت مراجعت بجانب كنعان پيراهن يوسف را به خون