و اتباع او شنيده است ايلچيان نزديك كورخان فرستاده مذكّر به عجز و قصور خويش و استيلا و فساد قنقليان و قارلقان و التماس حركت او به دار الملك تا نواحى مملكت خود به دست تصرّف او بازدهد و خود را از غصّهء زمانه بازرهاند . كورخان به بلاساقون رفت و بر تخت ملك رايگانى بنشست و نام خانى از نبيرهء افراسياب برداشت و او را به ايلك تركان موسوم گردانيد . و شحنگان به نواحى و اطراف روان كرد ؛ از قم كبچك تا نارسرخان ؟ ؟ ؟ « 1 » و از طراز تا بامنح ؟ ؟ ؟ « 2 » . چون يكچندى از آن بگذشت و حواشى او مرفّه و مواشى او فربه گشتند قنقليان را در ضبط آورد . و لشكر به كاشغر و ختن روان كرد و آن را مستخلص گردانيد . و بعد از آن به حدّ قرقيز به انتقام حركاتى كه ازيشان مشاهده كرده بود لشكر فرستاد و بيشباليغ مسلّم كرد . و از آنجا به حدّ فرغانه و ماوراءالنّهر لشكر فرستاد و آن موضع نيز ايل شدند . و سلطانان ماوراءالنّهر كه پدر و جدّ سلطان عثمان بودند سر بر خطّ فرمان او نهادند . و بعد ما كه او را اين فتحها ميسّر گشت و لشكر او مستظهر و خيل و خيول بيشتر شد اربوز را كه صاحب جيش او بود به جانب خوارزم فرستاد تا رساتيق « 3 » آن را نهب و تاراج كرد و كشش بسيار . اتسز خوارزمشاه به نزديك اربوز فرستاد و قبول طاعت او كرد و سى هزار دينار زر مواضعه « 4 » قبول كرد كه سال به سال بعد از اجناس و مواشى به دو مىرساند « 5 » . اربوز بدين مصالحت بازگشت و در مدّتى نزديك كورخان نماند « 6 » . كويونك كه خاتون او بود قائممقام او بنشست و آغاز تنفيذ احكام كرد و تمامت حشم مطاوعت او مىكردند چندانك هواى نفسانى برو غلبه كرده بود . چون او را با كسى كه به دو مضاف و منسوب بود بكشتند « 7 » ، از دو برادر كورخان كه در ربقهء « 8 » حياة بودند يكى را اختيار كردند تا قايممقام برادر بنشست . برادر ديگر را كه مجاذبت ملك مىنمود « 9 » از دست برداشتند « 10 » و اين برادر تمكّن يافت و هركس را به مصلحتى موسوم كرد و شحنگان را به جوانب فرستاد .
هامش
( 1 ) - تصحيح اين كلمه براى مرحوم قزوينى ممكن نشده است .
( 2 ) - و ايضا اين كلمه تصحيح نگشته است .
( 3 ) - رساتيق : روستاها .
( 4 ) - مواضعه : باج و خراج ، قرار داد .
( 5 ) - يعنى مقرّر شد كه غير از اجناس و چهارپايان ، سالانه سى هزار دينار بپردازد .
( 6 ) - يعنى فوت كرد .
( 7 ) - معنى جمله : او را و هركسى را كه به دو منسوب بود كشتند .
( 8 ) - ربقه : ريسمان ، « ربقه حياة » مراد زندگى و زنده بودن است .
( 9 ) - يعنى جاذبهء حكومت او را گرفته بود .
( 10 ) - از دست برداشتن : كشتن . شبيه تعبير « از پيش پا برداشتن » .