ابتدا ولايات شرقى را مستخلص گرداند و ذكر كيفيّت آن حال در مقدّمه مثبت است « 1 » . و چون ممالك هراة و غور و غرجستان و سجستان تا سرحد هندوستان با مملكت او مضاف شد - و آن ملكى بود كه هركس را مسلّم نبودست و آن بلاد مقرّ سرير « 2 » ملك سلطان محمود سبكتكين بود و اولاد او هلمّ جرّا « 3 » و تا هنگام سلاطين غور آن ممالك مفروز بوده است - آن تختگاه نامزد سلطان جلال الدّين كرد .
ذكر خانان قراختاى و احوال خروج « 4 » و استيصال « 5 » ايشان
اصل ايشان از ختاى است از جملهء معتبران و مشاهير آن بودند . سببى ضرورى اتّفاق افتادست كه انزعاج « 6 » ايشان لازم شدست و اغتراب و تصدّى « 7 » اخطار « 8 » به مكابدت « 9 » اسفار « 10 » واجب شده . و مقدّم و امير ايشان را كورخان خوانند يعنى خان خانان . چنين مىگويند به وقت آنك از ختاى بيرون آمد هشتاد كس از قوم و اهل او با او بيرون آمدند . و به روايت ديگر آنك با جمعى انبوه و گروهى بسيار بودند چون به حدّ قرقيز رسيدند به قبايلى كه در آن حدود بودند تاختن مىكردند و آن قوم نيز تعرّض ايشان مىرسانيدند . از آنجا نيز در حركت آمدند تا به ايميل رسيدند و آنجا شهرى بنا نهادند كه اكنون هنوز رسم « 11 » و اثر آن ماندست . و در آن حدود اتراك بسيار و افواج اقوام برو جمع شدند چنانك در حدّ چهل هزار خانه بودند . و در آن موضع اقامت ميسّر نشد ؛ رحلت كردند به حدود بلاساقون آمدند و اكنون مغولان آن را غرباليغ مىخوانند . و امير آن حدود يكى بودست كه نسبت خود به افراسياب مىكردست و قوّت و شوكتى نداشته . قبايل تركان قرليغ و قنقلى كه در آن حدود بودهاند از طاعت و انقياد او منخلع « 12 » شده و تعرّض مىرسانيده و بر حواشى و مواشى « 13 » او مىزده و گرگربائى مىكرده « 14 » و آن شخص كه امير بودست از منع و دفع آن جماعت عاجز بوده . چون خبر اقامت و كثرت غلبهء كورخان
هامش
( 1 ) - اين فقره يعنى يافتن مناشير دار الخلافه در خزانهء غزنين نه در سابق بر اين مذكور است و نه در مقدّمه كتاب ( به رسم مصنّف كه كلمهء « مقدّمه » را به معنى « قبل از اين » استعمال مىكند ) بلكه فقط بعد از اين در صفحهء 465 مذكور خواهد شد . گويا براى مصنّف در ترتيب پيشنويس كتاب در حين انتقال به پاكنويس ، تقديم و تأخيرى روى داده است . ( مص )
( 2 ) - مقرّ سرير : پايتخت .
( 3 ) - هلمّ جرّا : به همين قياس .
( 4 ) - خروج : قيام .
( 5 ) - استيصال : از ريشه بركندن .
( 6 ) - انزعاج : از جاى بركنده شدن .
( 7 ) - تصدّى : پيش آمدن .
( 8 ) - اخطار : خطرها .
( 9 ) - مكابدت : رنج ديدن .
( 10 ) - اسفار : سفرها .
( 11 ) - رسم : آثار باقيمانده از خانهها و شهرها ، آثار باستانى .
( 12 ) - منخلع : بيرون آمده .
( 13 ) - مواشى : چهارپايان ، جمع ماشيه .
( 14 ) - گرگربايى كردن : يعنى به شيوه گرگ چيزى را ربودن .