در سمرقند آمدست و سمرقند را حصار دادهاند « 1 » . سلطان هم از جند بدان طرف متوجّه شد و به جوانب ملك رسولان فرستاد و تمامت لشكرها را كه در اطراف داشت بازخواند و از ممالك حشر خواست و متوجّه سمرقند شد . و لشكر ختاى مدّتها بر در سمرقند بر آب رودخانه لشكرگاه ساخته بودند و هفتاد نوبت جنگ كرده بيرون « 2 » يك نوبت كه غالب گشته بودند و لشكر سمرقند را در شهر رانده ، مقهور بودهاند . و لشكر اسلام منصور چون لشكر ختاى ديدهاند كه از محاربت ايشان جز باد به دست ندارند و بر خاك سياه خواهند نشست و آبى كه افتادست باز نان بر نخواهد آمد « 3 » و از جانب سلطان آوازهء توجّه و از جانب ديگر استيلاى كوچلك خان رسيد بر اسم مهادنه « 4 » مراجعت كردند .
و چون سلطان به سمرقند رسيد و از جوانب لشكرها درهم آمد از سمرقند روان شد و شهر اغناق « 5 » را كه والى آن هرچند مسلمانى بود نه مسلمان اخلاق سبب ميلان و وفاق او به جانب اهل نفاق و شقاق باز آنك « 6 » به چند كرّت سلطان او را به اطاعت دارى خوانده بود و به مواعيد نيكو او را مستظهر گردانيده ، از اجابت حقّ امتناع نموده بود و به احتصان قلعهاى كه داشت شيطان باد غرور در دماغ او دميده . سلطان از لشكر بسيار فوجى بلك از درياى زخّار « 7 » موجى را بفرستاد تا چون آنجا رسيدند در زمانى او را از قلعه به شيب آوردند و در سلاسل و اغلال به حضرت سلطان رسانيد .
و سلطان آوازهء تسلّط كوچلك بريشان بشنيد ؛ حريصتر شد . و رسولان كوچلك در خفيه بيامدند و ميان سلطان و كوچلك مواضعه رفت كه : « پيشتر كورخان را بردارند ؛ اگر سلطان را ميسّر شود تا ختن و كاشغر سلطان را باشد و اگر كوچلك را تا آب فناكت كوچلك را . » برين جملت قرار نهادند و كوچلك يك نوبت غالب شد و ديگر بار مغلوب و آن حال در ذكر قراختاى مثبت است .
چون سلطان روان شد و از سمرقند بگذشت و كورخان نيز خبر يافت مستعدّ شد . و
هامش
( 1 ) - حصار دادن : محاصره كردن .
( 2 ) - بيرون : غير از .
( 3 ) - « باز » گويا به معنى « با » است به رسم معمول جهانگشا ، چون باز آنكه يعنى با آنكه و بازين يعنى با اين .
بنابراين مقصود از جمله اين است كه آبى كه ريخته است با نان معادله نمىكند يعنى از رنجهايى كه مىبرند نتيجهء مطلوب حاصل نخواهد شد . ( مص )
( 4 ) - مهادنه : آشتى و صلح .
( 5 ) - اغناق : يغناق نيز گويند و آن شهرى است از نواحى تركستان از اعمال بناكت ( ياقوت حموى ) .
( 6 ) - باز آنك : با آنكه .
( 7 ) - زخّار : لبريز .