معبر بگذشت و به بخارا رسيد ارباب آن به آثار عدل شامل وجود فايض او مغمور « 1 » شدند و عراص « 2 » آن به آوازهء انصاف وافر او معمور و پسر مجانى سزاى عمل خود بيافت
جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ
« 3 » .
و از بخارا به جانب سمرقند روان شد و در مقدّمه رسولان به نزديك سلطان سمرقند سلطان عثمان فرستاد . و او را با خان ختاى - كورخان - سبب خطبهء دخترى كه خان ختاى ابا كرده بود وحشتى « 4 » واقع شده . يمن مقدم مواكب سلطانى را به هزّتى « 5 » و اريحيّتى « 6 » كه آثار آن بر جبين احوال او مشاهده مىتوانست نمود استقبال كرد و بر امتثال و انقياد اوامر و نواهى سلطانى شهنشاهى اقبال نمود و خطبه و سكّه بر نام او فرمود . و سكّان « 7 » سمرقند به مكان سلطان مستظهر گشتند . و سلاطين در كار دفع خان ختاى مشاورت كردند و بر جهاد و قتال او متّفق و منطبق گشتند . و التزام طريقهء حزم و احتياط را اشارت فرمود تا در شهر را مستحكم كنند . و ترتيه كه اميرى بود از اقرباى مادر سلطان به نيابت خود با سلطان سمرقند نامزد كرد و روى به استعداد كار و احتشاد « 8 » كارزار آوردند .
و از آنجا بر نيّت ترتيب جهاد با مردان جلاد « 9 » ابناى طعان « 10 » و طراد « 11 » روان شد . چون خبر به كورخان ختاى رسيد او نيز به تاينكو كه لباس ملك او را طراز بود و مقامگاه او طراز ، اشارت كرد تا وشكرده « 12 » شد . تاينكو با خيلاى « 13 » غرور لشكرى چون مار و مور عرض داد « 14 » . چون سلطان از جيحون « 15 » فناكت عبره كرد « 16 » ، پلى را كه جهت عبور لشكر بر آب بسته بودند فرمود تا فرا آب دادند تا لشكر دل در آب گذارند « 17 » و تردامنى نكنند « 18 » و آب از كار نبرند « 19 » و آب « 20 » اسلام را كه از مدّتى باز از جويبار آن ديار انداخته بودند بازآرند و
هامش
( 1 ) - مغمور : غرق و پوشيدهشده .
( 2 ) - عراص : عرصهها .
( 3 ) - جزاء . . . به پاداش كارى كه مىكردهاند . ( واقعه 56 / 24 )
( 4 ) - وحشت : نگرانى .
( 5 ) - هزّت : شادمانى .
( 6 ) - اريحيّت : شادمانى .
( 7 ) - سكّان : ساكنان ، جمع ساكنان .
( 8 ) - احتشاد : جمع شدن براى كارى .
( 9 ) - جلاد : جمع جلد به معنى دلير .
( 10 ) - ابناى طعان : مردان نيزه زن .
( 11 ) - طراد : نوعى نيزهء كوتاه .
( 12 ) - وشكرده : آماده ، چالاك .
( 13 ) - خيلاء : تكبّر .
( 14 ) - عرض دادن : سان دادن .
( 15 ) - جيحون : به معنى مطلق رود .
( 16 ) - يعنى عبور كرد .
( 17 ) - دل در آب گذاشتن : كنايه از قطع اميد كردن از همه جا و متمركز شدن بر كارى است .
( 18 ) - تردامن : كنايه از گناه كار و آلودهدامن . در اينجا ظاهرا منظور آلوده كردن دامن به لكّه ننگ فرار است .
( 19 ) - يعنى جنگ را با ضعف و ناتوانى پيش نبرند .
( 20 ) - آب : آبرو . مصنّف در اين چند عبارت سعى در بهرهكشى از حالات مختلف كلمهء آب دارد . چنان كه انتظار مىرود طبق معمول در عبارات بعد كلمات آتش ، باد و خاك نيز وارد اين دايره مىشوند .