تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢
تقبيل شفاه مجدّر « 1 » شد و پيشانى او به سجدهء شكر معفّر « 2 » . سلطان بر وفاق ميثاق او را به اعزاز و اكرام با شهر فرستاد و الب‌غازى به تحصيل مال كه متقبّل شده بود دست تطاول « 3 » و مطالبت بر رعايا گشوده كرد و از رعايا استخراج آن آغاز نهاد . چون خبر ستم و زور او بشنيد جانب نصفت « 4 » در كار رعيّت مهمل نگذاشت ، ترك آن مقرّر را ذخيره‌اى باقىتر و حصنى واقىتر دانست « 5 » و بر تصديق پيمان خويش مراجعت نمود . و لشكر او حدود بادغيس را غارت كردند و به احتياز « 6 » اموال و مواشى « 7 » مستظهر گشتند ؛ هرچند از آن نهب و تاراج از سلطان متحاشى « 8 » و مستشعر « 9 » بودند . و سلطان به مرو آمد و الب‌غازى كه به تكفّل اصلاح ذات البين « 10 » از خدمت سلطان شهاب الدّين مرخّص بود بعد از مراجعت سلطان به دو سه روز معدود به اجل موعود رسيده بود . سلطان شهاب الدّين بر انتقام باز عزم خروج را ساز مىكرد و اين نوبت رزم خوارزم را آغاز مىنهاد . و چون خبر عزيمت او به سلطان رسيد رعايت جانب حزم « 11 » را عزيمت جزم كرد و به راه بيابان به خوارزم رسيد و بر لشكر غور كه به عدد از ملخ و مور افزون بودند مسابقت نمود تا به مركز دولت رسيد و اهالى خوارزم را از قصد آن جماعت اعلام داد و از وقوع بلاء ناگاه آگاه كرد . تمامت اهالى آن يكدل و يك زفان با اندرونى از حميّت « 12 » در جوش و ظاهرى از ترس اهانت و استذلال در خروش بر مقابله و مقاتله اتّفاق كردند و بر منع و دفع اطباق « 13 » . و تمامت ايشان به ترتيب سلاح و آلت كفاح « 14 » از سيوف و رماح « 15 » مشغول شدند . و امام معظّم شهاب الدّين خيوقى كه دين را ركنى و ملك را حصني بود در تدارك كار دشمن و دفع ايشان از حريم خانه و وطن مبالغت‌ها نمود و بر منابر خطب گفت و به حكم حديث صحيح كه من قتل دون نفسه و ماله فهو شهيد « 16 » رخصت محاربت فرمود . ازين سبب رغبت رعيّت و صدق نيّت متضاعف شد تا يكسر روى به كار « 17 » آوردند . و سلطان به استحضار مردان پياده و سوار به اطراف خراسان
هامش
( 1 ) - مجدّر : آبله زده . معنى جمله : لب‌ها با بوسيدن خاك بارگاه ، بر آن خاك آبله زدند . ( 2 ) - معفّر : خاك‌آلود . ( 3 ) - تطاول : ستم . ( 4 ) - نصفت : انصاف ، عدل . ( 5 ) - معنى جمله : سلطان از اين مقرّرى در گذشت و آن را ذخيرهء عمر باقى و قلعه‌اى نگاه‌دارنده [ از عذاب الهى ] دانست . ( 6 ) - احتياز : جمع كردن . ( 7 ) - مواشى : چهارپايان ، جمع ماشيه . ( 8 ) - متحاشى : كناره‌گير [ از ترس ] . ( 9 ) - مستشعر : در دل ترسنده . ( 10 ) - اصلاح ذات البين : صلح دادن ميان دو كس . ( 11 ) - حزم : احتياط . ( 12 ) - حميّت : غيرت . ( 13 ) - اطباق : اجماع كردن بر كارى . ( 14 ) - كفاح : جنگ . ( 15 ) - رماح : نيزه‌ها ، جمع رمح . ( 16 ) - من . . . هركس در راه [ دفاع از ] جان و مال خويش كشته شود شهيد است . ( 17 ) - كار : جنگ .